رمان عشق تعصب پارت 17 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۷

 

با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_دیوونه شدی نصف شب اومدی بیرون اینارو از من بپرسی آره !؟
قطره اشکی روی گونم افتاد که بهادر ساکت شد و ناباور به چشمهای خیس از اشک من خیره شد یهو به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
_گریه نکن هیش میدونی طاقت دیدن اشکات رو ندارم میخوای اینجوری من رو عذاب بدی آره !؟
با شنیدن این حرفش با گریه نالیدم:
_چرا همش بهم دروغ میگی چرا بهم گفتی دوستم داری اما فرداش با اون دختره نامزد شدی هان
ازش جدا شدم و مشتی به سینه اش کوبیدم و با گریه داد زدم:
_خیلی نامردی چجوری میتونی باهام بازی کنی هان تموم این سال ها دوستت داشتم اما تو حتی یکبار هم من و دوست نداشتی
با شنیدن این حرفم بی طاقت دستم رو گرفت و گفت:
_آروم باش بهار داری اذیت میکنی خودت و
با شنیدن این حرفش قهقه ی بلندی زدم اذیت میکنم خودم و اون نمیدونست من الان چ حال بدی دارم مخصوصا با دیدن اون دختره کنارش به عنوان نامزدش!
با چشمهای اشکی بهش خیره شدم
_دوستش داری آره !؟
_بهار ….
اینبار فریاد زدم
_دوستش داری یا نه جواب من و بده عوضی !؟
چشمهاش رو باز و بسته کرد
_دوستش دارم
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه بهت زده ناباور بهش خیره شدم شاید چون تا این لحظه امید داشتم اون بهم بگه دوستش نداره اما اون دوستش داشت اون دختره رو میخواست!
قطره اشک سمجی روی گونم چکید که پسش زدم و نگاه از بهادر گرفتم و به سمت در خروجی حرکت کردم من جوابم رو گرفته بودم دیگه دلیلی نداشت وایستم و اون شکست من رو ببینه! با قرار گرفتن دستش رو بازوم به سمتش برگشتم که حالا با سردی داشت بهم نگاه میکرد
_کجا
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست دوست داشتم بهش بگم به تو چ اما ساکت شدم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_خونه
_بیا من میرسونمت
و خودش جلوتر از من حرکت کرد دنبالش رفتم سوار ماشین شدم بدون اینکه هیچ حرفی زده بشه اون داشت رانندگی میکرد چقدر امشب تحقیر شده بودم احساس حقارت میکردم خودم رو کوچیک کرده بودم امشب بخاطر بهادر اما دیگه تکرار نمیشد دیگه اصلا همچین اتفاقی نمیفتاد
_بهار
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم بهش سئوالی خیره شدم که اشاره ای به اطراف کرد و گفت:
_رسیدیم
با شنیدن این حرفش به بیرون خیره شدم با دیدن خونه آریا آه دلسوزی کشیدم و خواستم پیاده بشم که صداش بلند شد:
_فردا وکیلم میاد همه چیز برای طلاق توافقی آماده اس!

بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم و داخل خونه شدم نفس کشیدن برام سخت شده بود ، چه راحت میخواست من رو طلاق بده پس چیشد اون همه عشق و دوست داشتنش یعنی همش دروغ بود! پوزخندی کنج لبهام نشست من چقدر ساده بودم که حرف های اون رو باور میکردم ، احساس میکردم قلبم داره از جاش کنده میشه چقدر سخت بود عشقت رو از دست بدی ، در خونه رو باز کردم و همین که داخل شدم آریا به سمتم اومد با عصبانیت بهم خیره شد و فریاد زد:
_تا این موقع شب کدوم گوری بودی هان بدون اینکه خبر بدی گذاشتی رفتی فکر کردی ….
سرم و بلند کردم و داغون بهش خیره شدم که ساکت شد و بهم خیره شد با درد نالیدم
_میخواد طلاقم بده
با شنیدن این حرف من بدون حرف بغلم کرد محکم احتیاج داشتم الان یکی من رو آروم کنه تو بغلش شروع کردم به گریه کردن که دستش رو نوازش وار پشتم کشید و در سکوت داشت بهم گوش میداد ، انقدر حالم خراب بود که نمیدونستم حتی چی دارم میگم.
با احساس سردرد شدیدی چشمهام رو باز کردم میخواستم بلند بشم اما نمیتونستم احساس میکردم وزنه ی سنگینی روی بدنم گذاشته شده دندونام از شدت سرما داشتند بهم میخوردند چشمهام به آریا و طرلان خورد که با نگرانی کنارم ایستاده بودند
_بهار
و پشت بند صدای طرلان دست سردم رو داخل دست گرمش گرفت که به ناله بهش خیره شدم ، چشمهاش پر از اشک شده بود میخواستم بهش بگم گریه نکن اما حتی نای صحبت کردن هم نداشتم ، آریا عصبی داشت حرف میزد اما من اصلا درکی نداشتم طولی نکشید که چشمهام سیاهی و تاریکی مطلق.
* * * * *
_بهار حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرف آریا بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_آره ببخشید آریا من باعث شدم شما ….
_هیش
ساکت شدم که خیلی جدی بهم خیره شد و گفت:
_ببین بهار حالا که بهادر میخواد توافقی جدا بشید بشین خیلی خوب به این موضوع فکر کن نمیخواد انقدر حالت رو خراب کنی بهادر اگه میخواست بخاطر تو میجنگید اما اون طلاق رو انتخاب کرده پس بهتره ببینی وقتی ارزشت انقدر برای اون پایین اصلا ارزش داره تو بخاطرش به این حال و روز بیفتی و تموم طول عمرت بهش فکر کنی !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی منفی تکون دادم
_بهار به من نگاه کن ببینم!
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم که گفت:
_دوست ندارم این شکلی ببینمت
_آریا
_جان
_میخوام بعد از طلاق برگردم ایران برای همیشه میخوام پیش مادرم زندگی کنم کافیه هر چقدر سختی کشیدم بهادر هیچوقت عاشق من نبود همون روزی که من رو ترک کرد و با خواهرت ازدواج کرد من اینو فهمیدم شاید نمیخواستم باور کنم این واقعیت رو امل بهادر همون روز من رو شکست اون اگه واقعا عاشق من بود هیچوقت نمیرفت!

همه چیز خیلی زود پیش رفت من و بهادر طبق توافقی که کردیم از هم طلاق گرفتیم حالا من هیچ نسبتی با بهادر نداشتم تموم کار هام رو انجام داده بود و دیگه قصد رفتن به کاندا رو نداشتم یه خونه گرفته بودم و قرار بود با مادرم زندگی کنم دیگه میخواستم پرونده ی بهادر رو ببندم و برای همیشه اون رو فراموش کنم اون هیچوقت عاشق من نبود این یه واقعیت بود!
_بهار
با شنیدن صدای مامان از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_جان
_حالت خوبه چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی !؟
با شنیدن این حرفش لبخند محزونی زدم
_ببخشید مامان هواسم نبود
اومد کنارم ایستاد و خیره بهم شد و گفت:
_چند روزه حالت خوش نیست بخاطر طلاقت از بهادر !؟
با شنیدن این حرفش دوباره بغض کردم این روز ها زیادی حساس شده بودم با هر حرفی بغض میکردم و گریه مخصوصا اگه کسی درمورد بهادر حرفی میزد منه احمق هنوز عاشقش بودم ، به سختی لب باز کردم
_نه
اخماش رو توهم کشید و با صدای گرفته ای گفت:
_به من دروغ نگو
با شنیدن این حرفش آه دلسوزی کشیدم و شروع کردم به حرف زدن حرف هایی که تو دلم بود
_مامان الان من ناراحت باشم یا نباشم مهم نیست باید بااین قضیه کنار بیام دیگه بهادری وجود نداره من طلاق گرفتم الان باید برای خودم زندگی کنم اما مامان این وسط یه چیزی داره قلب من رو میسوزونه و اذیتم میکنه
_ چی !؟
_اینکه بهادر هیچوقت عاشق من نبوده و من حتی الان هم مثل دیوونه عاشقش هستم!
مامان دستم رو گرفت و گفت:
_بیااینجا بشین ببینم
همراهش روی مبل نشستم و به چشمهاش خیره شدم که با آرامش بهم نگاه کرد و گفت:
_ببین دخترم تو الان باید زندگی جدیدی رو شروع کنی و گذشته ات رو بریزی دور میفهمی ، بهادر چه خوب چه بد چه عاشق چه فارغ الان دیگه مال تو نیست اون الان داره زندگی خودش رو میکنه و تو هم باید به زندگی خودت برسی میدونم خیلی سختی کشیدی خیلی زجر دیدی اما تو مجبوری فراموش کنی!
مکث کرد لبخند تلخی زد و ادامه داد:
_میدونم فراموش کردن به این راحتیا نیست حتی کامل نمیتونی فراموش کنی و هر موقع بشه ببینیش یه حسرت عمیقی تو وجودت احساس میکنی اما بشین فکر کن تموم عمرت رو میتونی بااین غم زندگی کنی میخوای هر لحظه احساس مرگ کنی !؟
_نه
_پس گذشته رو بریز دور به آینده ات فکر کن میدونم نمیتونی فراموشش کنی به این آسونی تو عاشقش بودی حتی باوجود بلاهایی که سرت در آورده کتک هایی که خوردی اما میتونی عادت کنی غیر از اینه !؟
_مامان خودم هم همین قصد رو دارم فراموش کردنش خیلی سخته اما من میتونم مثل تموم این چند سال که تحمل کردم اینبار هم میتونم.

مامان با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست
_میدونم تو خیلی قوی هستی میتونی اینم پشت سر بزاری
با شنیدن صدای در خونه متعجب به مامان خیره شدم که اون هم متعجب شده بود یکی داشت بی وقفه در میزد انگار قصد داشت در رو از جا بکنه بلند شدم رفتم در رو باز کردم با دیدن رویا اون هم با سر و صورت کبود چشمهام گرد شد با بهت اسمش رو صدا زدم:
_رویا
با چشمهای پر از اشک بهم خیره شده بود
_میشه بیام داخل !؟
از کنار در کنار رفتم اومد داخل مامان هم با دیدن سر و وضع رویا کم مونده بود سکته کنه خیلی افتضاح شده بود نشسته بودیم مامان با بغض گفت:
_اون شوهر عوضیت این بلا رو سرت آورده !؟
رویا سرش رو پایین انداخت و گفت:
_نه
مامان با شنیدن این حرفش عصبی شد و گفت:
_چرا داری دروغ میگی آخه ازش کتک خوردی اونوقت هنوز هم داری ازش دفاع میکنی آره چرا یه دلیل بیار من قانع بشم
_چون دوستش دارم
مامان با شنیدن این حرفش ساکت شد بهش عمیق خیره شد ، پوزخندی روی لبهام نشست بی اختیار من هم عاشق بودم که به این حال و روز افتاده بودم اون هم عاشق شده بود که به این حال و روز افتاده بود آه تلخی کشیدم و با غصه بهش خیره شدم چه سرنوشت تلخی داشتیم ما دو نفر
_حالا قصد داری چیکار کنی !؟
_اون عاشق آرام میخوام ازش طلاق بگیرم بهتره راحتش بزارم اون منو نمیخواد اون از اول من رو نمیخواست
بهش خیره شدم و گفتم:
_رویا
با شنیدن صدام نگاهش رو بهم دوخت که گفتم:
_واقعا میخوای ازش جدا بشی !؟
_آره
_اگه فکر میکنی دیگه نمیتونی تحمل کنی طلاق بگیر و راحت کن هم خودت رو هم اون و ، ما نباید خودمون رو تحمیل کنیم به کسی که حتی ذره ای ناراحتی ما براش مهم نیست
_امروز فقط عصبی شدم بهش گفتم تو و آرام جفتتون برید به جهنم خسته شدم از این وضعیت اون هم عصبی شد خیلی بدتر از من شروع کرد اول به جر و بحث کردن باهام نمیدونم چیشد از دهنم پرید گفتم برو با همون هرزه باش لیاقتت همون نه من اونم شروع کرد به کتک زدن من انگار خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود
با خشم غریدم
_عوضی
رویا ساکت شده بود و حالا داشت گریه میکرد مامان بغلش کرده و داشت ارومش میکردم مانتوم رو برداشتم بلند شدم و از خونه خارج شدم باید حساب اون کثافط رو میرسیدم شماره طرلان رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق جواب داد:
_جانم بهار
_طرلان ادرس خونه داداشت آرسین رو میخوام همین الان!
متعجب شده بود
_چیکارش داری اون الان خونه ی ماست
_پس من الان میام
بعدش گوشی رو قطع کردم یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه طرلان اینا رفتم بعد از گذشت نیم ساعت رسیدم پیاده شدم در خونه رو همیشه کلید داشتم آریا بهم داده بود باز کردم و داخل شدم به سمت در ورودی رفتم داخل شدم

همه بودند بهادر و نامزدش آریا طرلان آرسین و اون دختره که کنارش ایستاده بود بااینکه تا حالا ندیده بودمش اما از شباهتش به آریا و رویا شک نداشتم آرام بدون توجه به بقیه به سمت آرسین رفتم و قبل از اینکه به خودش بیاد سیلی محکمی تو گوشش زدم چند دقیقه تو بهت کار من بود که با عصبانیت داد زدم:
_فکر کردی رویا بی کس و کاره رفتی کتکش زدی اونم بخاطر این آره چون بهش گفته هرزه واقعا اگه هرزه نبود نمیومد زندگی خواهرش رو خراب کنه
با تنفر به آرام خیره شدم و گفتم:
_میدونی چیه هر چی بیشتر میگذره تنفر من نسبت بهت بیشتر میشه هرزه تویی نه رویا که داری زندگی خواهرت رو خراب میکنی
بعدش به سمت آرسین برگشتم و گفتم:
_تف بهت بی غیرت که مردونگیت رو با کتک زدن زنت نشون دادی نصف شب اون و کتک زدی پرت کردی بیرون خودت اومدی مهمونی با معشوقه ات !؟
_درست حرف بزن
پوزخندی روی لبهام نشست به چشمهاش خیره شدم
_مثلا درست حرف نزنم میخوای چه غلطی بکنی هان !؟
با شنیدن این حرف من اون هم عصبی به چشمهام خیره شد و گفت:
_زیادی داری حرف میزنی
صدای آریا اومد:
_بهار
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_تو از چی داری حرف میزنی رویا الان پیش تو یعنی چی کتک خورده !؟
تموم اتفاق هایی که افتاده بود رو براش تعریف کردم آریا بعد از تموم شدن حرف من عصبی به آرسین خیره شد و گفت:
_تو روی خواهر من دست بلند کردی بی لیاقت !؟
_زن خودمه هر کاری دوست داشته باشم باهاش میکنم به هیچکس هم ربطی نداره
با شنیدن این حرفش آریا خواست به سمتش هجوم ببره که بهادر جلوش رو گرفت آریا عصبی فریاد کشید:
_میکشمت بیناموس چجوری جرئت میکنی دست روی خواهر من بلند کنی هان !؟
صدای آرام بلند شد
_تقصیر خودشه حتما یه گوهی خورده که آرسین مجبور شده روش دست بلند کنه
آریا با خشم بهش خیره شد و گفت:
_تو خفه شو ارام دهنت و ببند وگرنه همینجا زنده زنده چالت میکنم فهمیدی !؟
آرام با شنیدن این حرف آریا ترسیده ساکت شد

🍁🍁🍁🍁🍁

2 دیدگاه

  1. واقعا توقع نداشتم بهادر بگه كه اونو دوست داره
    واقعااا يه لحظه برگام ريخت
    چقدر از اين ارسين بدم مياد
    ارامم كه بره به درك
    اصن اه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن