رمان عشق تعصب پارت 15 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۵

تموم مدت ساکت نشسته بودم خبری از اون دختره داخل ماشینش نبود صدام رو صاف کردم و گفتم:
_پس دوست دخترت کجاست !؟
با شنیدن این حرف من نیم نگاهی به سمتم انداخت و خیلی بیتفاوت گفت:
_کار داشت شرکت موند چطور !؟
با شنیدن این حرفش دندون قروچه ای کردم و گفتم:
_همینطوری پرسیدم دیدم همراهت نیست برای همون
_شاید هم حسودیت شده
با شنیدن این حرفش تیز به سمتش برگشتم بهش خیره شدم و عصبی گفتم:
_چی داری میگی تو !؟
خیلی خونسرد در حالی که داشت رانندگی میکرد و نگاهش به روبروش بود گفت:
_واقعیت حسودیت شده
پوزخندی عصبی زدم و گفتم:
_باید به چی اون دختره عملی حسودی کنم آخه چرا داری کسشعر میگی !؟
_این رو باید از خودت بپرسی نه من
_توهم برت داشته من اصلا حسودیم نشده اشتباه کردم هم ازت یه سئوال ساده پرسیدم که باعث شد همچین فکری بکنی.
بعدش هم به پشت صندلی تکیه دادم و به روبروم خیره شدم نباید بااین بهادر احمق بحث میکردم رسما یه روانی بود ، باایستادن ماشین از افکارم خارج شدم نگاهم به خونه ویلایی افتاد که بهادر من رو آورده بود متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_اینجا کجاست !؟
بدون اینکه سئوال من رو جواب بده پیاده شد ، مرتیکه احمق انگار اصلا زبون نداشت سئوال من رو جواب بده با حرص از ماشین پیاده شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_اینجا کجاست من رو آوردی هان !؟
_خونه جدیدت
با شنیدن این حرفش عصبی نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم:
_غلط کردی اینجا خونه منه ، زود باش من رو ببر خونه آریا
با شنیدن این حرفم به سمتم برگشت با پوزخند که روی لبهاش خودنمایی میکرد بهم خیره شد و گفت:
_زبونت خیلی دراز شده این مدت وقتشه کوتاه بشه!
_تو میخوای زبون من رو کوتاه کنی اون وقت ؟! تو باید بری اول روانت رو درمان کنی میفهمی !؟
با شنیدن این حرف من به جای اینکه عصبی بشه لبخندقشنگی تحویلم داد و گفت:
_باشه عزیزم حتما همراه هم میریم نگران نباش تو خوشگل خانوم
با شنیدن این حرفش دوست داشتم سرم رو بکوبم تو دیوار ، به سمت مخالف حرکت کردم و گفتم:
_من میرم یه لحظه هم اینجا نمیمونم
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که دستم رو از پشت گرفت و با صدای خشک و خش دار شده ای گفت:
_کجا خوشگل خانوم
با شنیدن این حرفش عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_قبرستون میای !؟

خیره به چشمهام با لحن خاصی گفت:
_با تو جهنم هم میام
با شنیدن این حرفش ساکت شدم به چشمهاش که حالا داشت برق میزد خیره شدم ، دست از تقلا کردن برداشته بودم و بدون هیچ حرفی به چشمهاش خیره شده بودم حتی خودم هم نمیتونستم خودم رو درک کنم نفس عمیقی کشیدم و اسمش رو صدا زدم:
_بهادر
_جان
با شنیدن این حرفش مور مورم شد چرا داشت یه جوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده
_بزار من برم
با شنیدن این حرفم چنگی به کمرم زد من رو به سمت خودش کشید خیره به چشمهام شد و گفت:
_کجا میخوای بری هوم !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم داشتم به سختی خودم رو کنترل میکردم ، دلم برای آغوشش تنگ شده بود خیلی وقت بود این همه بهش نزدیک نبودم میترسیدم قلبم رسوام کنه مخصوصا شنیدن صداش که داشت خودش رو تند تند به در و دیوار میکوبید!
شالم رو از سرم سر داد پایین که روی شونه هام افتاد گیره موهام رو باز کرد که موهای بلند و صافم پخش شد دورم سرش رو بین موهام فرو برد نفس عمیقی کشید و آهسته زمزمه کرد:
_دلم برای موهات تنگ شده بود!
با عجز نالیدم:
_بهادر نکن لطفا!
ازم جدا شد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_چرا این همه مدت خودت رو ازم دریغ کردی هان
_بهادر لطفا بزار من برم
با شنیدن این حرف من عصبی شد حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد که باعث شد آخی بگم به چشمهام خیره شد و خشن گفت:
_میخوام طعم همسرم رو بچشم خیلی وقته ازت دور بودم یادت که نرفته تو یه وظیفه ای در قبال شوهرت داشتی
چشمهام گرد شد
_بهادر
بدون توجه به من دستش رو زیر پاهام گذاشت و خیلی ناگهانی من رو بلند کرد که جیغ خفیفی کشیدم و با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_داری چیکار میکنی بهادر من و بزار پایین ببینم
بدون توجه به حرف من حرکت کرد هر چی تقلا کردم جفتک پروندم فایده نداشت بهادر داشت کار خودش رو انجام میداد.
من رو پرت کرد روی تخت که آخی گفتم در اتاق رو قفل کرد که با ترس بهش خیره شدم و لرزون گفتم:
_میخوای چیکار کنی هان !؟
با شنیدن این حرف من لبخند عمیقی زد و گفت:
_کاری که باید رو انجام میدم خوشگله!

وقتی ازم جدا شد خسته کنارم افتاد با درد و حرص بهش خیره شدم و غریدم:
_وحشی اگه حامله شده باشم خودم میکشمت فهمیدی !؟
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و خش دار گفت:
_خودت حریصم کردی خوشگلم نگران نباش تو زن منی حامله شدی بچمون رو بدنیا میاری بزرگش میکنی‌
با شنیدن این حرفش چشمهام از شدت حرص گشاد شد دهنم باز و بسته شد میخواستم هر ثانیه یه چیزی بهش بگم اما هیچ چیزی به زبونم نمیومد
_خیلی وقیحی
بعدش پشت بهش خوابیدم که از پشت بهم چسپید و بغلم کرد و گفت:
_میخوای قهر باشی قهر باش ناز کن اما حق نداری جز بغل من جایی بخوابی
با شنیدن این واقعا قاطی کردم تیز سر جام نشستم موهایی که تو صورتم ریخته بودم رو کنار زدم بهش خیره شدم و گفتم:
_تو واقعا فکر میکنی بین من و تو یه رابطه عاشقانست که داری اینجوری رفتار میکنی بهادر !؟
با شنیدن این حرف من نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:
_مگه غیر از اینه !؟
_ببین بهادر یا تو قاطی کردی دیوونه شدی عقلت رو از دست دادی یا من دارم خواب میبینم ، شاید هم چیزی زده باشی هان !؟
_نه
گریه ام گرفت بهادر انگار قصد داشت من رو دیوونه کنه با ناله بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر لطفا تمومش کن داری دیوونم میکنی میفهمی !؟
دستم رو گرفت و کشید که پرت شدم تو بغلش سرم رو روی سینه اش گذاشت و گفت:
_امروز بدون اینکه دعوا کنی غر غر کنی آروم باش و همینجا بخواب
با شنیدن این حرفش ساکت شدم
نفس عمیقی کشیدم و چشمهام رو بستم با گوش دادن به شنیدن صدای ضربان قلب بهادر چشمهام گرم خواب شد.
_بیدار شو توله
با شنیدن صدای بم و خش دار بهادر چشم باز کردم گیج بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_تو اینجا چیکار میکنی هوم !؟
_مثل اینکه دیشب بهت خیلی خوش گذشته نه ؟!
با شنیدن این حرفش لبخند پت و پهنی زدم و گفتم:
_اوهم خیلیییی!
با دیدن لبخند خاص روی لبهای بهادر و یاد آوری اتفاقاتی که دیشب افتاد چشمهام گرد شد بی هوا روی تخت صاف نشستم و برای ماسمالی گندی که زدم گفتم:
_نه منظورم هوا بود
با شنیدن این حرف من بهادر خم شد گونه ام رو بوسید و در گوشم آهسته زمزمه کرد:
_دیشب بعد سال ها به منم خیلی خوش گذشت توله
با شنیدن این حرفش حس کردم گونه هام گرفت با خجالت سرم و پایین انداختم تموم بدنم داغ شده بود
چرا داشت قلبم اینجوری خودش رو بی وقفه میکوبید بهادر بلند شد و گفت:
_زود باش حموم کن بیا صبحانه ات رو بخور وگرنه ضعف میکنی
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون دستی روی گونه های تب دارم کشیدم نفس عمیقی کشیدم نباید میذاشتم رسوا بشم!
ملافه رو دور خودم پیچیدم و به سمت حموم رفتم.
وقتی حموم کردم یه حوله کوتاه که داخل حموم بود رو پوشیدم اومدم بیرون کنار آینه مشغول خشک کردن موهام بودم که در اتاق باز شد و بهادر اومد داخل اتاق به سمتش برگشتم که داشت با لذت به من نگاه میکرد
_هیز بازی درنیار
_زنمی هر جوری دوست داشته باشم بهت نگاه میکنم مشکلی داری الان !؟

با شنیدن این حرفش گر گرفتم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_انقدر اذیتم نکن بهادر برو بیرون ببینم
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و گفت:
_چشم خانومم
و از اتاق خارج شد با بیرون رفتنش دستم رو روی قلب بیقرارم گذاشتم نمیدونستم چرا بهادر داره اینجوری رفتار میکنه جوری که انگار عاشق منه ، اما من خیلی خوب میدونستم بهادر هیچ حسی نسبت به من نداره پس چرا داشت اینجوری رفتار میکرد چرا داشت با قلب بی جنبه من بازی میکرد ، نباید میذاشتم اون من رو بازی بده لباس هام رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم داشتم به سمت در خروجی میرفتم که صدای بهادر از پشت سرم بلند شد:
_کجا !؟
با شنیدن این حرفش ایستادم و بدون اینکه به سمتش برگردم با صدای گرفته ای گفتم:
_خونه
صدای خونسردش از پشت سرم اومد
_خونه ی تو همینجاست جایی برای رفتن نداری پس بهتره عاقل باشی بیای صبحانه ات رو بخوری بعدش همراه من میای شرکت
عصبی به سمتش برگشتم و گفتم:
_تو داری با من بازی میکنی بهادر !؟ میخوای به چی برسی !
_چرا باید بخوام باهات بازی بکنم آخه من هر کاری بخوام انجام بدم انقدر جرئت دارم که بدون بازی تو بکنم غیر اینه!؟
با شنیدن این حرفش کلافه بهش خیره شدم و گفتم:
_پس قصدت از اینکارایی که انجام میدی چیه !؟
_من قصدی ندارم فقط میخوام زنم رو بدست بیارم
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن وقتی تموم شد خنده هام ساکت بهش خیره شدم
_داری دروغ میگی
_دلیلی نداره بخوام بهت دروغ بگم
_بهادر در رو باز کن نمیخوام بیشتر از این اینجا بمونم و به خریت هایی که انجام دادم ادامه بدم.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بودن با من خریت بود یعنی !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_آره بودن با تو خریت بود یه خریت محض پس الان بدون اینکه هیچ سئوالی از من بپرسی بزار من برم
با شنیدن این حرف من یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
_حق نداری جایی بری
_اون وقت تو میخوای جلوی من رو بگیری !؟
چشمهاش سرد شد یخ بست
_آره
_بهادر انگار زده به سرت آریا بفهمه تو من و اینجا زندونی کردی بد بلایی سرت درمیاره.

_آریا میخواد بلایی سر من بیاره نکنه زده به سرت تو زن منی آریا هیچ نسبتی بهت نداره کافیه یه کاری انجام بده تا بندازمش گوشه زندان
با شنیدن این حرفش حرصی بهش خیره شدم
_حق نداری با آریا کاری داشته باشی اون همیشه تو بدترین شرایط بهم کمک کرد زنش حامله اس نمیخوام بهش آسیبی برسه فهمیدی !؟
با شنیدن این حرف من عصبی شد به سمتم اومد مچ دستم رو داخل دستش گرفت و محکم فشار داد که از شدت درد آخی گفتم بدون توجه به صدام با صدای عصبی گفت:
_زیادی داری اسم آریا رو میاری بهار من و سگ نکن نزار بشم همون بهادری که با دیدنش عین سگ از ترس میلرزیدی
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_هنوز همون بهادر هستی هیچ تغیری نکردی
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_چرا کاری میکنی عصبی بشم خوشت میاد سگ بشم پاچه ات و بگیرم آره !؟
_نه اما دوست ندارم با آدم روانی مثل تو زندگی کنم تو همیشه من و اذیت میکردی و از کارات لذت میبردی الان برای چی من و دوباره آوردی اینجا هان دوست داری اذیت بشم زجر بکشم تو خوشحال بشی آره !؟
_میخوام دوباره عاشقم بشی لعنتی
با شنیدن این حرفش ساکت شدم با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم حتی نفس کشیدن هم یادم رفت بهادر گفته بود میخواد من دوباره عاشقش بشم اما چرا اینو میخواست
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم
_چرا میخوای عاشقت بشم تا دوباره زندگیم رو نابود کنی تا دوباره ازدواج کنی من بشم کلفت زنت آره !؟
دستش رو روی گونم گذاشت اشکام رو پاک کرد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_میخوام دوباره زندگیت رو بسازم
با شنیدن این حرفش چشمهام رو با درد بستم نمیتونستم حرفاش رو باور کنم حرفاش خیلی ضد و نقیض داشت
_باورت ندارم بهادر
با شنیدن این حرف من دستش شل شد و کنار رفت
_برو
با شنیدن این حرفش میون گریه متعجب شدم نه به اون همه اصراش نه به الان که داشت میگفت برو وقتی نگاه پر از تعجب من رو دید با صدای گرفته ای گفت:
_وقتی باورم نداری موندنت بی فایده اس پس برو
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و حرکت کردم به سمت بیرون باید میرفتم ، بهادر اگه واقعا من رو دوست داشت ثابت میکرد من نمیتونستم دوباره زندگیم رو خراب کنم اون هم فقط بخاطر یه حرف ساده

آریا با اخم بهم خیره شد
_دیشب کجا بودی بدون اینکه حتی خبری بدی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و خسته گفتم:
_خونه بهادر
با شنیدن این حرف من اخماش بیشتر از قبل تو هم رفت
_اونجا چیکار میکردی !؟
_به زور من و برد خونه خودش بعدش هم نمیخواست بزاره من بیام صبح باهاش بحث داشتیم که گفت برو
آریا حالا آروم شده بود بهم خیره شد و گفت:
_طرلان نگرانت شده بود تموم دیشب رو بیدار بود و منتظر اومدن تو با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_معذرت میخوام!
_برو پیش طرلان
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت ، لعنت به من که طرلان رو با وضعیتی که داشت نگران کرده بودم لعنت به من!
به سمت اتاق طرلان حرکت کردم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم طرلان روی تخت نشسته بود و من برای بار هزارم خودم رو لعنت میکردم که باعث شده بودم تموم دیشب بیدار باشه و نگران حال من
_طرلان
با شنیدن صدام با نگرانی به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_خوبی بهار کجا بودی از دیشب تا حالا چرا خبر ندادی !؟
به سمتش رفتم کنارش نشستم لبخندی بهش زدم
_نگران نباش طرلان من حالم کاملا خوبه
و تموم اتفاق هایی که دیروز افتاده بود رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد حرصی بهم خیره شد و گفت:
_اون پسره بیشعور چجوری جرئت میکنه هنوز به تو نزدیک بشه میخوای فردا بیام شرکت برینم بهش تا دیگه جرئت نکنه بهت نزدیک بشه !؟
با خنده بهش خیره شدم و گفتم:
_نه نمیخواد عشقم تو انقدر حرص و جوش نخور اتفاق بزرگی که نیفتاده درضمن من هواسم به همه چیز هست تازه امروز خودش گفت بهم برو
متفکر بهم خیره شد و گفت:
_اما اینو خوب میدونی که اون حالا حالاها دست از سرت برنمیداره درسته !؟
با شنیدن این حرفش سر تکون دادم و گفتم:
_میدونم
_پس میخوای هنوز داخل شرکت اون مشغول به کار باشی !؟
_میدونی که مجبورم بعدش فقط برای یه مدت کوتاه من بعدش دوباره برمیگردم کاندا اینجا زیاد نمیمونم نمیتونم دوباره به خودم امید واهی بدم و منتظر بهادر باشم
طرلان آه دلسوزی کشید و گفت:
_حق داری
_راستی طرلان یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده !؟
_چی !؟
_آرسین داداش تو هم عاشق آرام !؟
_نه آرسین خیلی وقته دلباخته رویا شده اما همونطور که میدونی آرام عشق قدیمیشه و با کار هایی که انجام داده رابطه آرسین و رویا رو خراب کرده حالا معلوم نیست چی بشه!
_بنظرت آرسین میتونه عشقی که نسبت به رویا داره رو نادیده بگیره !؟
_نه مطمئن هستم آرسین رویا رو طلاق میده.

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم به چشمهاش خیره شدم و با ناراحتی گفتم:
_یعنی آرسین رویا رو طلاق میده اون هم بخاطر رویا چرا انقدر مطمئن داری حرف میزنی طرلان !؟
آه دلسوزی کشید و گفت:
_چون من آرام رو خیلی خوب میشناسم با کار هایی که انجام داده غیر ممکن دوباره آرسین بخواد به سمت رویا برگرده مخصوصا با غروری که داره
_رویا از همه بیشتر این وسط داغون شده حتی از من بیشتر خواهرش بهش خیانت میکنه کسی که بعد از عمری حس میکنه عاشقش شده داره طلاقش میده تا با خواهرش …
_اشتباه نکن طرلان آرسین هیچوقت با آرام ازدواج نمیکنه!
به چشمهاش خیره شدم
_امیدوارم همینجوری که تو میگی باشه رویا خیلی گناه داره!
طرلان با ناراحتی بهم خیره شد میدونستم اون هم ناراحت که داداشش داره رویا رو طلاق میده ، برای اینکه بحث رو عوض کنم دستم رو روی شکمش گذاشتم و گفتم:
_فندوق عمه چطوره !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست
_توله سگ صبح تا شب کارش شده لگد انداختن شبیه باباش پدر سوخته
با شنیدن این حرفش ریز ریز شروع کردم به خندیدن وقتی خنده ام تموم شد بهش خیره شدم و گفتم:
_خوابت نمیاد از دیشب تا حالا بیداری !؟
_چرا اتفاقا خیلی خوابم میاد
_بیا با هم بخوابیم منم یه امروز رو شرکت نمیرم
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق زد جفتمون روی تخت خوابیدیم و طولی نکشید که خوابمون برد.
* * * *
_خوش گذشت !؟
با شنیدن صدای آریا سئوالی بهش خیره شدم که با پوزخند داشت به من و طرلان نگاه میکرد ابرویی بالا انداختم و خیره به آریا پرسیدم:
_چیزی شده آریا چرا این سئوال رو پرسیدی !؟
طرلان پوزخندی زد مثل خودش و جواب داد:
_جای شما خالی
متعجب بهشون خیره شدم و گفتم:
_چیزی شده شما دوتا دارید اینجوری متلک بار هم میکنید !؟
با شنیدن این حرف من طرلان به سمتم برگشت چشم غره ای بهم رفت و حرصی گفت:
_چقدر خنگ شدی تو یعنی نمیدونی منظورش چیه !؟
_نه والا
_منظورش اینه من و تو کنار هم خوابیدیم جای این تنگ شده نتونسته بیاد کنار من بخوابه حسودیش شده
با شنیدن این حرفش پقی زدم زیر خنده که صدای پر از حرص آریا بلند شد:
_دارم برات طرلان خانوم
با خنده بهش خیره شدم و گفتم:
_ببخشید آخه خودت باعث میشی من خنده ام بگیره مرد گنده حسودیت میشه من جای تو خوابیدم پیش زنت

با چشم های ریز شده داشتم دختر روبروم رو کنکاش میکردم قد بلندی داشت صورتش خیلی قشنگ بود جوری که حتی منی که یه دختر بودم مجذوبش میشدم ، با دهن باز بهش خیره شده بودم که رفت داخل اتاق بهادر به منشی بهادر خیره شدم و گفتم:
_این دختره کی بود !؟
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد و گفت:
_نمیشناسیش مگه !؟
_نه
_یکی از مشتری های شرکت و علاوه بر اون با رئیس هم رابطه داره.
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید یعنی این دختره با بهادر رابطه داشت آه لعنت بهت بهادر که هیچوقت نمیزاشتی من قلبم و فکرم آروم باشه همیشه یه درگیری درست میکردی ، نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم خواستم به سمت اتاق خودم برم که تازه یادم افتاد اومده بودم پرونده رو به بهادر بدم دوباره راهم رو به سمت اتاقش کج کردم تقه ای زدم که صدای خشک و بمش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم اون دختره کنار بهادر ایستاده بود حالا که فهمیده بودم با بهادر رابطه داره یه جورایی ازش بدم اومده بود با سردی به بهادر خیره شدم
_پرونده رو آماده کردم یه سری خورده کار داره که باید خودتون کاملش کنید برای هفته ی بعد.
بهادر سری تکون داد
_بزارش روی میز
بردم به سمتش روی میز گذاشتم که صدای اون دختره بلند شد:
_ببخشید عزیزم
با شنیدن این حرفش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم
_بله !؟
لبخندی زد
_شما کارمند جدید هستید آخه تا حالا ندیده بودم شما رو !؟
_نه من برای مدت کوتاهی اینجا مشغول به کار شدم و وقتی کارمون تموم شد برمیگردیم کاندا.
با شنیدن این حرف من متعجب به بهادر خیره شد
_عزیزم بهم نگفته بودی !؟
بهادر بهش خیره شد لبخندی زد که باعث شد از شدت حسادت بخوام برم به جفتشون برینم
_یادم رفته بود فکر کردم بهت گفتم
اون دختره به سمتم اومد و گفت:
_من نامزد بهادر هستم ببخشید شما رو نشناختم اخه این بهادر جدیدا هواس پرت شده اصلا یادش رفته بهم بگه
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه یعنی نامزد بهادر بود ، به دست دراز شده اش خیره شده بودم دستم رو داخل دستش گذاشتم
_خوشبختم از آشناییت عزیزم
به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم با صدای گرفته ای گفتم:
_همچنین عزیزم
_هفته ی دیگه قراره مراسم نامزدی من و بهادر باشه تو هم میای ؟!
با شنیدن این حرفش لبخند مصنوعی زدم ک خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_حتما

🍁🍁🍁🍁

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن