رمان سکانس عاشقانه پارت 25 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۵

بهار

گیج نگاهش کردم که به پاهام اشاره کرد ابروهامو تو هم کشیدم و با غر گفتم :

_ پاهام رو لیزر کردم ..!

ابروی بالا انداخت و سوزن رو عقب کشید :

_ عه ببینم؟

چادر و کمی بالا کشیدم و ساق پامو نشونش دادم و حق به جانب گفتم :

_ من مثل تو پشمالو نیستم عزیزم..!

سوزن رو روی شلوار رها کرد و گفت :

_ میخوای بکشم پایین ببینی شکت برطرف شه!؟

با چشمای از حدقه دراومده گفتم :

_ چیو ببینم!؟

+ اینکه مثل ریشم سه تیغ کردم..!

پاچه شلوارش رو بالا زدم و پرسیدم :

_ پاهاتو؟

زد زیر خنده و گفت:

_ نه بانو چیکار پاهام داری ..!

+ پس چیو سه تیغ کردی؟

با سر به خشتکش اشاره کرد که چشمام اندازه نعلبکی شد ..تازه متوجه منظورش شدم ..بالش و برداشتم و محکم تو صورتش زدم و جیغ زدم:

_ خیلی بیشعوری امیرعلی ..اصلا از وقتی بهت رو خوش نشون دادم عوض شدی.. تو هیچ وقت انقدر بد دهن نبودی..!

دست از خنده کشید و سوزن رو برداشت ..مشغول دوختن شلوارم شد و جوابم رو نداد

با دقت به کوک زدنش زل زده بودم که گفت :

_ من تعجب میکنم بهار … تو یه زن بالغی بچه نیستی که این چیزارو برات توضیح بدم یعنی واقعا فکر میکنی من با هر کی از کنارم رد میشه اینطوری حرف میزنم؟ تو زنمی معنی اینو نمیفهمی؟ درسته که ما با هم رابطه ای ندارم اما شوخیشم حتما جز خط قرمزاته؟

جرات نگاه کردن به چشماش رو نداشتم ..من هنوز انقدر مطمئن نبودم که بخوام وارد رابطه بشم ..!

این بار نوبت من بود که در برابر حرفاش سکوت کنم وچیزی نگم.!

بعد از گذشت چند دقیقه که تو سکوت گذشت شلوار و به سمتم پرت کرد ..!

زیر چشمی نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_ مرسی..!

+ کاری نکردیم بالاخره دوختن خشتکای زنم جزئی از وظایفمه..!

بهار

بعد از ناهار و کمی باز شدن یخ مامان و دایی راهی خونه شدیم ..!

انقدر خسته بودم که دلم میخواست فقط بخوابم ..انقدر ظرف شسته بودم که کمرم نصف شده بود ..!

امیرعلی : چته؟

نیم نگاهی بهش که مشغول رانندگی بود انداختم و با درد گفتم :

_ کمرم داره نصف میشه …اندازه مل عمرم ظرف شستم..!

لبخند کوتاهی زد و تو کوچه پیچید :

_ الان میرسیم بگیر تخت بخواب ..!

***

لباسم رو درنیاورده خودم رو روی تخت پرت کردم امیرعلی مشغول لباس عوض کردن بود و من با تمام هیزی زل زده بودم بهش ..!

پیراهنش رو که در اورد لبم رو به دندون گرفتم …خدایا دمت گرم چی گیرم اومده ..همونی که میخواستم اوف لعنتی جون میده دندونش بکنی..!

انقدر محو هیکلش بودم که متوجه نشدم کی به سمتم چرخید ..

_امیرعلی : این طرز نگاه کردنت از حرفای من بدتره معلوم نیست تو فکرت چی میگذره که اینطوری ماتت برده ..!

هول شده ملافه روی سرم کشیدم و با صدای که می لرزید گفتم :

_ من فکرم یه جا دیگه بود اصلا حواسم نبود دارم تو رو نگاه میکنم که ..ندیده نیستم که مال خیلیارو دیدم..!

چند ثانیه تو سکوت گذشت ..ملافه اروم از روی صورتم کنار کشیده شد و خوشخواب پایین رفت ..خیره به بالا تنه لختش اب دهنمو قورت دادم و گفتم :

_ چیکار میکنی؟

بهار

_امیرعلی:که خیلیا رو دیدی آره…؟

نگاهم از بالاتنه برهنش به سمت چشماش سوق دادم و با شیطنت گفتم:

_اره…از تو هلوتر و تیکه تر…پشیمونم که چرا پسشون زدم و با تو ازدواج کردم…تازه یکی شون یه تاجر فرانسوی پولدار بود.

برای اینکه حرصشو بیشتر در بیارم آه سوزناکی کشیدم و ادامه دادم:

_یعنی الان ازدواج کرده؟…حیف لگد به بختم زدم اگه درخواستشو قبول می کردم الان مثل ملکه آنجولیا داشتم کنار برج ایفل قدم می زدم و مو پریشون می کردم.

فک منقبض شدش رو تکون داد و سرشو نزدیک گوشم آورد و پچ زد:

_که دوست داشتی الان مثل ملکه آنجولیا بودی…!

_اره شدیدا ولی با وجود تو پشمدوله هم نیستم چه برسه به ملــ…

هنوز جملم تموم نشده بود که امیرعلی با بی رحمی شروع کرد به قلقلک دادنم.
می دونست من شدیدا قلقلکی هستم و از این نقطه ضعم استفاده کرد!

این قدر خندیدم و دست و پا زدم که به نفس نفس افتادم.وقتی حسابی تلافی حرفامو از سرم در آورد از روم بلند شد و کنارم دراز کشید.
به سمتش چرخیدم که گفت:

_بازم بخوای از این شر و ورا تحویل من بدی تنبیه بدتری در انتظارته…!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_ببین جنبه نداری یکم از کیسام برات بگم.

بهار

پوسخندی زد و منو سمت خودش کشید.
چشمای خمارشو به لبام دوخت و گفت:

_اخه عزیزم اگه من بخوام از کیسام و دخترایی بگم که برام جون میدادن که تو باید این وسط از حسودی دق کنی…!

اخم ریزی میون ابروهام جا خوش کرد.
با عصبانیت غریدم:

_غلط کردن برای شوهر من جون بدن.
حسادت منو که دید لبخند ملیحی زد و خودشو بیشتر بهم فشرد.
هرم نفس های داغش به صورتم می خورد و حالمو دگرگون می کرد.

انگشت شستشو روی لب پایینم کشید و گفت:

_بی شوخی میگم بهار…کسی جز من بخواد دستش بهت بخوره اول تو رو می کشم بعد اونو…!

_منو چرا می کشی دیگه؟من گناه دارم تازه سرمایه این ملت هم هستم…خونم میوفته گردنتاااا…اون موقع علاوه بر دایی و مامانم رهبر و رئیس جمهور و کلی طرفدار میوفتن دنبالت و میگن مرگ بر….

با قرار گیری لب هاش روی لبام حرفم توی دهنم ماسید.
بوسه ریزی روی لبام نشوند و خودشو عقب کشید و گفت:

_تو فقط سرمایه منی نه دیگران.
با این حرفش کیلو کیلو قند توی دلم آب شد!
اگه همیشه اینقدر خوب بود من دیگه هیچی از این زندگی نمی خواستم.

سکوتمو که دید دستشو سمت چالی کمرم برد و گفت:
_الان یه کاری می کنم ذوقت بیشترم بشه…!
و دستش آروم آروم پایین تر رفت.

بهار

منگ به حرکات دستش که آروم داشت به سمت شلوارم می رفت زل زده بودم که یهو دو هزاریم افتاد قصد داره چیکار کنه!

دستشو پس زدم و پشتمو بهش کردم که اسممو با حرص صدا کرد.
وقتی دید توجهی بهش نمی کنم نفسشو با حرص بیرون داد و گفت:
_باشه این قدر لجبازی کن تا اخر سر یه روز همه گلوکزامو سرت در بیارم…الان می خواستم ریز ریز وارد بدنت کنم که یهو نترکی ولی به تو خوبی نیومده!

_دستت به من بخوره اون صدای نکرتو که اون روز داشتی برام آبغور می گرفتیو پخش می کنم تا قشنگ دیگه برات آبرویی نمونه…!

پشتشو بهم کرد و گفت:
_باشه منم میرم با یکی از این در و دافا که برام بال بال می زنن…
از حرفش حرصی و عصبانی شدم ولی هیچی نگفتم.

حدود یه ربعی بین مون سکوت بود!
هر چه قدر از این ور به اون ور میشدم تا خوابم ببره اما فایده ای نداشت.
اخر سر دوباره رو به دیوار چرخیدم و چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم.

ناگهان دستای امیرعلی دور کمرم حلقه شد.
سرشو نزدیک گوشم آورد و پچ زد:
_این قدر عین کرم خاکی می لولی که نمیزاری ادم بگیره بکپه…!

حلقه دستشو دور کمرم سفت تر کرد و سرشو توی گودی گردنم فرو برد.
با لحن دلخوری گفتم:
_برو یکی از اون در و دافا رو بغل کن بگیر بخواب.

_امیرعلی:اصلا می خوای متکا بغل کنم…؟

_اره اونم بد فکری نیست.
با لحن شیطونی در جواب من گفت:
_ولی تورو به صدتا در و داف و متکا از پره قو ترجیح میدم.

لبخند ریزی روی لبام نشست که ادامه داد:
_من که می دونم گرمای آغوش منه که میشه لالایی شبت و خوابت میبره…برای همین با اینکه بهم شاممو ندادی اومدم بغلت کردم تا راحت بخوابی…!

ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_اونوقت شامت چیه؟

_تو دیگه عزیزم…دلت میاد من گرسنه بخوابم؟اگه شاممو ندی به مامانت میگم منو گرسنه خوابوندی.
امشب بدجور پیله کرده بود!
بهار

جوابشو ندادم و خودمو به خواب زدم تا دست از سرم برداره.
چندباری اسممو صدا زد ولی وقتی دید جوابشو نمیدم خداروشکر بیخیالم شد!

با صدای بلند بلند خونده شدن کلمات عربی لای چشمامو باز کردم.
انگار یکی داشت توی گوشم قرآن می خوند!
چند پلک مداوم زدم تا دیدم بهتر شد.
با دیدن امیر علی که داشت نماز می خوند چشمام از تعجب اندازه یه قابلمه گشاد شد…!

مگه ساعت چنده که داره نماز می خونه؟هوا که هنوز تاریکه…!
توی جام نشستم و نگاهی به ساعته روی عسلی کنار تخت انداختم.
ساعت پنج و نیم صبح بود…!
چه اراده ی قوی داره که این موقع از خوابش می گذره و پا میشه نماز می خونه…

سلامشو داد و بعد از بوسیدن مهرش از جاش بلند شد که تازه متوجه بیدارن بودن من شدش.
لبخند زد و گفت:
_قیافشو نگاه…!
و بعد ریز ریز خندید.

اخم کردم و گفتم:
_زهرمار…اصلا قیافه خودتو توی آینه دیدی که منو مسخره می کنی!

حق به جانب گفت:
_بله…یه ربع پیش که داشتم وضو می گرفتم دیدم…خیلی هم از دیدن قیافم توی آینه لذت بردم.
خواستم جوابشو بدم که تازه متوجه بالا تنه برهنش شدم.

با بهت پرسیدم:
_اینجوری نماز خوندی…!
نگاهی به بدنش انداخت و گفت:
_چشه مگه…؟پایینم که لخت نیست،شلوارپامه.

_حداقل محض رضای خدا یه لباس می پوشیدی با بالا تنه برهنه فکر نکنم نمازت قبول باشه!

_امیرعلی:خدایی؟ولی خیلی ها رو دیدم حتی با شورت نماز می خونناااا…من تازه به خدا لطف کردم شلوارم پوشیدم.

ریز ریز خندیدم و میون خنده هام گفتم:
_باید ببینی مرجع تقلیدت چی میگه!

روی لبه تخت نشست و گفت:
_مرجع تقلید چیه دیگه..!

با بهت بهش زل زدم و گفتم:
_واقعا نمی دونی مرجع تقلید چیه!

بهار

_امیرعلی:همین که حاج آقاها میشینن راجب یه چیزایی نظر میدن دیگه؟

_بهشون حاج آقا نمیگن…اسمشون علما دینی.

زل زد توی صورتم و گفت:

_خب حالا همون…اصلا وایسا ببینم تو که این قدر سر از مرجع تقلید و علما دینی و این حرفا در میاری چرا نمیای نمازتو بخونی!

توی جام دراز کشیدم و برای اینکه دست از سرم برداره گفتم:

_تو نذر کردی چرا اونوقت من باید نماز بخونم!

به سمتم اومد و در حالی که به زور بلندم می کرد گفت:

_پاشو برو وضو بگیر بیا نمازتو بخون….تو هم بالاخره باید توی این نذر منو همراهی کنی.
غر غر کنان گفتم:

_تو رو خدا ولم کن امیر علی…تا من بخوام وضو بگیرم قضا شده.
بی توجه به غرغرا و جفتک پرونی هام از جا بلندم کرد و به زور منو به سمت دستشویی برد.

دم دره دستشویی نگاه غضبناکی بهش انداختم که گفت:
_آفرین برو دختر خوب…یه آبم به دست صورتت بزن که همت کنم زل بزنم بهت…!

خواستم بزنم توی سرش که سریع در رفت.
اخه این چه بلایی بود که سره منه بدبخت اومد…!
به زور دست و صورتمو شستم و وضو گرفتم.
از دستشویی که بیرون اومدم دیدم امیرعلی در حالی که یه چادر گلگلی دستش گرفته جلوی در ایستاده.

لبخند ملیحی زد و گفت:

_بیا عزیزم اینم از چادر…ماشالله چه قدر هم بهت میاد.

بهار

با حرص چادرو از دستش گرفتم و سرم کردم.
جلوی مهر ایستادم و خواستم نیت کنم که گفت:

_عزیزم نصفه چتری هات بیرونه…!
دلم می خواست بگیرم خفشم کنم تا سره صبحی کم برای من رجز خونی کنه…

جلوتر اومد و چتری هامو داخل چادر برد و گره محکمی برام زد.
دوباره اون لبخند حرص در آورش روی لباش نمایان شد و گفت:

_بلدی که چه طور نماز بخونی عزیزم؟
_نه پس تو فقط بلدی…!

روی تخت نشست و گفت:

_حرص نخور شیرت خشک میشه بچه ی بیچارم گرسته می مونه ها…

بازدمم رو از دستش با صدا بیرون فرستادم و بی توجه بهش که ذوق زده نگاهم می کرد به نماز ایستادم و نیت کردم.

توی رکعت دوم بعد از خوندن سوره ی توحید به رکوع رفتم که صداش بلند شد:
_پس قنوت چیشد بهار؟
بی توجه بهش به سجده رفتم و بعد از دو سجده تشهد رو خوندم.
به سلام که رسیدم ذکر اخرشو هرچی فکر کردم به یاد نیاوردم…!
با من و من دنبال کلمات عربی می گشتم که صدای امیرعلی بلند شد:
_السلام علیکم و رحمته الله و برکاته..

به تبعیت از امیرعلی ذکرو تکرار کردم و بعد از بوسیدن مهر چادرو از سرم در آوردم.
همین که نگاهم به امیرعلی افتاد،لب گزیدم و گفتم:

_چیه!ادم ندیدی…؟
در حالی که سعی می کرد جلوی خندشو بگیره گفت:

_جون من بلندشو یه دو رکعت دیگه بخون.
می دونستم می خواست مسخرم کنه برای همین چادرو توی صورتش پرت کردم و خودمو روی تخت انداختم.
با تمسخر گفتم:

_خودت پاشو یه دو رکعت دیگه بخون منم فیلم میگیرم میزارم توی پیج اینستات تا طرفدار بسیحی و شیخم پیدا کنی…تازه می تونی کلی دختره آفتاب مهتاب ندیده پره پشمم پیدا کنی… میشینی پشماشونو میبافی حوصلتم سر نمیره.

12 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن