رمان سکانس عاشقانه پارت 22 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۲

 

بهار

نیشخندی زدم و در حالی که سعی میکردم به عقب هولش بدم گفتم :

_ بکش کنار بزار باد بیاد ..وسط بیابون ولم کردی اومدی اینجا لم دادی حالا که رسیدم واسه من خودتو باد میکنی کدوم گوری بودی؟

فاصله ای که به زور سعی میکردم رعایت بشه رو دوباره نادیده گرفت و غرید :

_ من همون موقع برگشتم ..

به تی شرت جدیدی که تنش بود و بوی عطر روش داشت تو ذوق میزد اشاره کردم و گفتم :

_ معلومه خیلی نگرانم بودی …اگه برگشته بودی من میدیدمت با خر که طرف نیستی نیم ساعت من اونجا منتظر تو بی غیرت بودم …!

مکث کردم و کف دستمو به سینه اش فشار دادم :

_ بی هر حال گذشت ما که قراره تمومش کنیم چه فرقی به حالمون داره ..کیف و گوشیم رو بده باید برم..!

بالا تنه نیم خیز شده اش رو عقب کشید و با پوزخند گفت :

_ تمومش کنیم؟

خیره به چشماش سرمو به تایید تکون دادم که گفت :

_ اوکی بمون برم برات وسایلتو بیارم..

با رفتنش تازه متوجه اوضاع احوال خونه شدم همه چیز درهم برهم بود اروم اروم به سمت مبل ها رفتم همه لباساش و غذاهای که خورده بود وسط خونه پخش و پلا بود …محو خونه بودم که نگاهم مات شد روی جاسیگاری که روی عسلی جا خوش کرده بود و پر شده بود از ته موندهای سیگار ..!

بسته سیگاری که کنار عسلی روی زمین افتاده بود رو برداشتم ..

_امیرعلی : بیا وسایلت..

سرش رو بالا گرفت به من که وسط سالن خشکم زده بود نگاه کرد ..به بسته سیگار مچاله شده توی دستم زل زد که با صدای لرزون صداش زدم :

_ امیرعلی..

 

بهار

نفس عمیقی کشید و کیف و گوشیم رو بالا گرفت و گفت :

_ وسایلت و اور..

وسط حرفش پریدم بسته سیگار و تو صورتش پرت کردم و داد زدم :

_ با توام …

به جا سیگاری اشاره کردم و ادامه دادم :

_ ایـــنـــا چـــیـه؟ تو روز اول به من قول دادی دیگه بهش لب نزنی …چرا نمیتونم روی یه کلمه از حرفات حساب کنم؟چرا همیشه میخوای دلمو بشکنی…من چه بدی بهت کردم؟ حتما باید جلو چشمات بمیر…

_خــفـه شــو..

کیف و گوشیم رو روی کاناپه پرت کرد و داد زد :

_ تو به من اعتماد داشتی؟ به جای اینکه بکوبی تو دهن اون دختره به حرفای مسخره اش پر و بال دادی جلوی اون دایی احمقت سکه یه پولم کردی…این همه من زر زدم بهار به من اعتماد کن چیشد؟ میخوام تمومش کنم خب کجاشی؟ مگه قصدت همین نبود تموم شد دیگه به تو چه ، چه گوهی میخورم مگه واست مهمه؟

جوابی واسه گله و شکایتش نداشتم من بی گدار به اب زده بودم مثل همیشه یه احمق کودن یه بچه…صدای نفسهای عصبیش جای خالی جوابم رو پر میکرد …دستشو پشت گردنش کشید و خواست بره که دست به احساساتم زدم اگه من کوتاه نیام اونم کوتاه نیاد چی به سر زندگیمون میاد؟ لبای خشک شده ام رو باز کردم و با صدای گرفته گفتم :

_ مهمه ، هر چی به تو ختم بشه مهمه …

ایستاد انگار درست به هدفم زده بودم …بقیه اش با اون بود من شروع کردم ..پایانش با اون بود ..!

به سمتم چرخید اما نگاهم نکرد راه رفته رو برگشت …

فاصله بینمون اندازه یه بند انگشت بود نگاهشو ازم میدزدید انگار منتظر بود من حرکتی بزنم اما کور خونده بود..

چند دقیقه گذشت اما هیچ عکس العملی نشون نداد مثل چوب خشکش زده بود و تنها با اخمای درهم به زمین زل زده بود …

اهی کشیدم و گفتم :

_ خب فهمیدم ..

خواستم عقب برم که به خودش اومد ..بازوم رو کشید و به سمت خودش کشیدم ..دستشو از دور بازوم باز کرد و دور کمرم حلقه کرد و…

 

بهار
بوسه ای روی موهام زد و با صدای دورگه ای گفت :
_ میدونی چطوری دیونم کنی …امیرعلی رو روانی خودت کردی خانم دکتر..

سرم رو به سینه اش فشار دادم و اروم خندیدم ، نگاهم که به پاکت سیگار مچاله شده نزدیک پاهاش افتاد سرم رو بالا گرفتم …به چشمای خمار شده اش زل زدم و گفتم : امیرعلی

_جان

+ دیگه سیگار نکش

لبخند کوتاهی زد و بیشتر به خودش چسبوندم :

_ اگه بهار خانم دیونم نکنه چشم ..

+ قول بده دیگه سیگار نمیکشی..

نفس عمیقی کشید و با لحنی که سعی میکرد متقاعدم کنه گفت :

_ قول نمیدم..

مکث کرد و ادامه داد :

_ تو همیشه باش من نامردم اگه بهش لب بزنم…

قبل از اینکه لب به مخالفت باز کنم پیش دستی کرد و گفت :

_ از فردا باید به قولم عمل کنم..

با تعجب گفتم : چه قولی؟

دستشو بین موهاش کشید و درحالی که سعی میکرد به چشمام نگاه نکنه گفت :

_ نذر کردم اگه خدا بهم برت گردونه نمازم رو بخونم ..

چندثانیه هنگ بودم نماز بخونه؟ اونم امیرعلی؟ بلند زدم زیر خنده که با اخم نگاهم کرد و گفت :

_ زهرمار بیشعور امروز به خدمتت میرسم دلی از عذا درمیارم اونوقت جا خنده باید عرعر کنی..

گیج و منگ نگاهش کردم که یهویی خم شد دست زیر زانوهام انداخت و بلندم کرد ..با ترس جیغ زدم :

_ چیکار میکنی دیونه؟

کف دستشو محکم ب باسنم کوبید و داد زد :

_ تلافی این چند روز و سرت درمیارم خانم دکتر ..فکر کردی بوس اون مرتیکه رو یادم رفته؟

 

بهار

بعد از چند ساعتی که خوابیدم بیدار شدم و به جون خونه افتادم ..ساعت ۹ شب بود اما امیرعلی هنوز خواب بود دلمم نمیومد بیدارش کنم …

سرگرم جارو کردن بودم که دیدم صورت خواب الودش تو چهارچوب در ظاهر شد ..جارو برقی رو خاموش کردم که با غرغر گفت :

_ چرا بیدارم نکردی نمازم رو بخونم..

باورم نمیشد جدی جدی میخواست نماز بخونه؟ من همیشه فکر میکردم بازیگرا فکر میکنن از دماغ فیل افتادن و نمیدونن خدا کیه پیغمبر کیه ..!

لبم رو به دندون گرفتم و سعی کردم نخندم دستشو بین موهای سیخ شده اش کشید و به سمت دستشویی رفت ..!

***

‍ ایستاده بود و داشت با جدیت نماز میخوند ، نمیدونم چرا کرمم گرفته بود اذیتش کنم اروم اروم جلو رفتم و پشت سرش ایستادم ..خم شد رکوع بره که در یه حرکت انتحاری شلوارش رو پایین کشیدم و با جیغ فرار کردم ..!

صدای قدم هاشو پشت سرم میشیندم و با جیغ و داد از اینور خونه به اون ور میرفتم ..!

پشت مبل سنگر گرفتم و به سمتش چرخیدم با قیافه برزخی نگاهم کرد و با حرص داد زد :

_ یعنی گیرم بیوفتی بهار میکشمت ..!

زبونی براش دراوردم و با خنده گفتم :

_ جون بابا بازیگر مملکت بسیجی شده ..!

دستشو بین موهاش کشید و بدون توجه بهم به سمت کاناپه رفت و خودشو روش انداخت..!

نکنه ناراحت شده؟

از پشت مبل بیرون اومدم ..اروم به سمتش رفتم ..کنارش ایستادم و روی صورتش خم شدم و با لب برچیده گفتم :

_ ناراحت شدی؟ ببخشید فقط میخواستم شوخی کنم..

داشت از کم محلیش اشکم درمیومد که یهویی دستم رو کشید که روش افتادم ..!

نگاه خیره ای به یقه بازم انداخت و گفت :
_ نماز که نذاشتی بخونم حداقل سهمم رو بده بخورم..!

با چشمای از حدقه دراومده نگاهش کردم که دستشو زیر لباسم برد و..

4 دیدگاه

  1. نااااااااموسا این؟؟؟؟؟؟اه تف تف صد تف به این اذیت کردناتون واقعا ک…خود من یه دوساعت واس رمان وقت میزاشتم ۱۰ صفحه ازاین بیشتر مینوشتم

  2. این چه وعضشه آخه ، واسه این دو خط یه هفته معطلمون کردین؟ اولش که گفتین هر روز، بعد هر روز شد ۵ روز، بعدآ هم یه هفته، لابد اون یکی پارتشم بعد یه ماه میذارین؟

  3. این چه وعضشه آخه ؟ واسه این دو خط یه هفته معطلمون کردین؟ اولش که گفتین هر روز پارت میذارین، بعد اون هر روز شد ۵ روز ، بعدشم که یه هفته، لابد می خواین اون یکی پارتش هم بعد یه ماه بذارین.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن