رمان خان زاده پارت 18 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۱۸

 

ماشین و توی یه ڪوچه ی متروڪه و تاریڪ نگه داشت.
محڪم به در ڪوبیدم و با تمام توانم جیغ زدم اما دستشو جلوی دهنم گذاشت.زیپ شلوارش و باز ڪرد و گفت
_هیش… هار نشو خوشگله!
نفسم برید… خدایا نجاتم بده.
راننده از آینه نگاه ڪرد و گفت
_هوی ڪاری به بڪارتش نداشته باشی ڪه ناجور حال تو می‌گیرم. گناه داره.
اشڪ از چشمام بارید.چنان محڪم جلوی دهنمو گرفته بود ڪه نمیتونستم نفس بڪشم

با پا ضربه ای به شڪمش زدم ڪه دادش بلند شد و گفت
_مهدی بیا پاهاش و بگیر وحشی لگد می‌پرونه.
مهدی از ماشین پیاده شد.پسره ی هار تن لشش و روم انداخت و سرشو توی گردنم فرو برد.
رو به بیهوشی بودم. خدایا غلط ڪردم خواستم روی پای خودم باشم. اصلا غلط ڪردم شهر موندم.خودتت نجاتم بده.
اون راننده ی عوضی پاهامو گرفت و گفت
_زود باش!
پسره با لحن چندشی گفت
_پدرسگ چه اندامی داره.جون داداش اینو باید فقط بوسش ڪرد.
دستامو بالای سرم نگه داشت. چشمام سیاهی رفت. حالم از خودم بهم می‌خورد.
دیگه رسما رو به بیهوشی بودم ڪه مهدی پاهامو ول ڪرد و گفت
_بدبخت شدیم… یڪی مچمونو گرفت.
سریع پرید پشت فرمون. پسره ی ترسو دستشو از روی دهنم برداشت ڪه با تمام توان داد زدم
_ڪمڪ ڪنیدددددددددددد.
ماشین روشن شد و همون لحظه یڪی یقه ی پسره ی عوضی رو گرفت و از ماشین ڪشیدش بیرون.
نفس بلندی ڪشیدم.
راننده با دیدن اوضاع گفت
_پیاده شو…حداقل من در برم.
سریع پیاده شدم و با دیدن اهورا ڪه با به قصد ڪشت پسره رو زیر مشت و لگد گرفته بود ماتم برد…
صدای عربدش توی ڪل ڪوچه پیچید
_میڪشمت حروم زاده.
اشڪام ریخت و نالیدم
_اهورا.
به سمتم برگشت و با دیدن حال و روزم نگران به سمتم اومد.
دو قدم باقی مونده رو خودم رفتم جلو و خودمو توی بغلش انداختم و هق زدم
_خیلی ترسیدم… خیلی… اهورا… من خیلی ترسیدم. من… من…
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت. اشڪامو پاڪ ڪرد و گفت
_تموم شد خوب؟من ڪنارتم.

پسره داشت سوار ماشین میشد تا فرار ڪنن ڪه اهورا یقش را گرفت. پرتش ڪرد روی زمین و با لگد به جونش افتاد.
صورتش از حرص ڪبود شده بود و مدام فحش میداد.
با ترس پریدم جلوش و گفتم
_می ڪشیش اهورا…ولش ڪن…
نفس زنون عقب رفت و با داد گفت
_بهتر یه حروم زاده ڪم…
راننده از ماشین پیاده شد و با التماس گفت
_داداش غلط ڪردیم ڪشتیش ول ڪن سر جدت.
اهورا چنان نگاه ترسناڪی بهش انداخت ڪه بدبخت از ترس غالب تهی ڪرد. ماشین اهورا جلوی راهش بود و نمیتونست در بره. بازوش و گرفتم و با گریه گفتم
_از اینجا بریم… تو رو خدا..
با خشم لگد دیگه ای به پهلوی پسره زد ڪه صدای آخش در اومد.
مچ دستمو گرفت و دنبال خودش ڪشوند.
در ماشین و برام باز ڪرد.
سوار شدم. گریه م بند نمیومد… اگه نمی رسید… اگه اهورا نمی رسید چه بلایی سرم میومد؟ سوار ماشین شد و درو با تمام توانش ڪوبید.
نگاهی بهم ڪرد و عصبی داد زد
_ببند اون دڪمه های لامصبو…
سرم پایین افتاد و دڪمه هامو بستم منتظر بودم راه بی افته اما گوشیش رو برداشت و زنگ زد. چند لحظه بعد صداش به گوشم رسید
_شهریار…یه پلاڪ واست میفرستم.پرش به پرم گیر ڪرده. خودش و رفیقش…
ناباور نگاه ڪردم. یعنی اون همه ڪتڪش زد و بازم…
با همون خشم ڪلامش گفت
_می فرستم پلاڪ و…
و قطع ڪرد. با صدای لرزونم گفتم
_چی ڪار میخوای بڪنی اهورا؟
بدون این‌ڪه جواب بده استارت زد.
صورتمو سمت پنجره چرخوندم و اشڪام بارید به هیچ طریقی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم.
انگار اعصابش از صدای فین فینم بهم ریخت ڪه داد زد
_بسه… بس ڪن دیگه.
از صدای دادش یه جورایی ترسیدم.
با لحن بدی گفت
_اگه نمی رسیدم….اگه نمیومدم…آیلین چرا انقدر بی فڪری؟ انقدر خطرناڪم من ڪه ازم فرار میڪنی؟
جوابشو ندادم و به جاش گریه م شدت گرفت.ڪلافه نفسی فوت ڪرد و تقریبا نالید
_اگه بلایی سرت می‌آورد..
با چشمای اشڪی بهش نگاه ڪردم ڪه گفت
_میدونی چی به حالم میومد؟

 

باز هم قلب لعنتیم لرزید.
نگاهم و ازش گرفتم و یه روبه رو زل زدم. وارد ڪوچه ی خودش ڪه شد متعجب گفتم
_چرا اومدیم اینجا؟
با همون اخمش جواب داد
_امشب خونه ی من میمونی.
چشمام گرد شد و گفتم
_نمی مونم…
ماشین و توی پارڪینگ برد و گفت
_نمیخواد بترسی.برو توی اتاق در و قفل ڪن اما امشب تنها نمیمونی.
خونم به جوش اومد.
_اگه یادت رفته بذار یادت بندازم خان زاده. ما طلاق گرفتیم. فردا نامزدیته. من با چه عنوانی بیام خونه ی شما؟
دستشو روی فرمون گذاشت و به سمتم برگشت و با جدیت گفت
_من ڪاری به عنوان ندارم.تنهات نمی‌ذارم… پیاده شو.
با مخالفت سر تڪون دادم و گفتم
_پامم تو خونه ی تو نمی‌ذارم.
نفسش و فوت ڪرد و پیاده شد. در سمت منو باز ڪرد. دستشو زیر بازوم زد و پیادم ڪرد..
با حرص بازوم و از دستش ڪشیدم و داد زدم
_دست به من نزن!
ڪلافه عقب ڪشید و گفت
_خیله خوب خودت بیا… بهت قول می‌دم پامم تو اتاق نذارم اما تنها نمیمونی.
تا خواستم اعتراض ڪنم گوشه ی آستینم و دنبال خودش ڪشوند.
دڪمه ی آسانسور و زد.در ڪه باز شد بازم آستینم و دنبال خودش ڪشوند..
سرمو پایین انداختم. با لحن خشڪی گفت
_بهت گفتم منتظرم بمون چرا رفتی؟
بدون نگاه ڪردن بهش جواب دادم
_چرا باید میموندم؟شما موظفید همه ی ڪارمنداتونو برسونید؟
همزمان در آسانسور باز شد.بدون جواب دادن پیاده شد و وقتی دید من بی حرڪت ایستادم این بارم آستینم رو ڪشید.
درو باز ڪرد و منتظر موند تا من اول برم داخل.
چشمام پر اشڪ شد.دوباره پا گذاشتن توی این خونه ی پر از خاطره رو نمیخواستم

نفسشو فوت ڪرد و این بارم خواست آستینمو بگیره ڪه دستمو عقب ڪشیدم و رفتم تو…
به سمت اتاق رفت. هاج و واج همون جا ایستادم و همه جا رو نگاه ڪردم.
تمام خونه مرتب بود… این تمیزی محاله ڪار اهورای شلخته باشه.
چند لحظه بعد با چند تیڪه از وسایلش اومد بیرون و گفت
_برو تو اتاق برات لباس گذاشتم اگه میخوای بری حموم…ڪلید هم روی دره!
دو طرف مانتوی پاره شدمو بهم چسبوندم و گفتم
_من نمی‌خوام این جا بمونم.
نفسشو فوت ڪرد و گفت
_خستم آیلین.. حوصله ی بحث ندارم.برو…
دسته ی ڪیفمو توی مشتم فشار دادم و ڪفشامو در آوردم.
با قدم های آروم به سمت اتاق رفتم ڪه گفت
_چی میخوری سفارش بدم؟
بدون برگشتن جواب دادم
_چیزی نمیخوام.
وارد اتاق شدم و درو بستم بعدم قفلش ڪردم. با دیدن سر و وضعم توی آینه دوباره اشڪم در اومد.. واقعا اگه اهورا نمیومد چی میشد؟

* * * *

چند تقه به در خورد سرمو بلند ڪردم اما جوابی ندادم.
صدای اهورا از پشت در اومد
_غذا رو آوردن آیلین باز ڪن درو…
با تردید نشستم.دلم ضعف میرفت اما روبه رو شدن با اهورا رو نمیخواستم. اصلا بذار فڪر ڪنه خوابم.
انگار ذهنمو خوند ڪه گفت
_دیدم همین چند لحظه قبل چراغ اتاقت خاموش شد. میدونم بیداری باز ڪن درو…
بلند شدم.پیراهن خودش تنم بود…شالی روی سرم انداختم و درو باز ڪردم.
بر خلاف خواستم اومد داخل و سینی غذا رو روی میز ڪنار تخت گذاشت و گفت
_تا آخرش و بخور!
لبخند محوی زدم.به سمتم اومد و لب باز ڪرد چیزی بگه ڪه صدای چرخیدن ڪلید توی قفل اومد.
جا خورده گفت
_هلیاست.

مات موندم. با صدای آرومی گفت
_بمون تو همین اتاق..
پشت بند حرفش از اتاق بیرون رفت و درو بست.
با بدبختی روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. همینم مونده بود مثل معشوقه های قلابی توی اتاق خواب قائم بشم.
مطمئنا این وقت شب اومده که بمونه و حتما میخوان بیان توی اتاق خواب اون وقت…
تیز از جام بلند شدم و وسایلامو جمع کردم.سینی غذا رو فرستادم زیر تخت و دور تا دور اتاق و نگاه کردم. شاید بهتر بود برم توی حموم… یا بالکن!
اصلا شاید توی اتاق نیان.
به سمت در اتاق رفتم و گوشمو به در چسبوندم تا صدای هلیا واضح تر به گوشم برسه.
_میگی چی کار کنم اهورا؟اگه پای آبروی بابام در میون نبود به خاطر اینکه دست روم بلند کردی همه چیو بهم میزدم…حالا هم اگه میخوای همه چیو بهم بزنیم اوکی… ولی جواب بابامو خودت بده.
خوش به حالش… چه پشتش به پدرش گرم بود.. همه مثل من بدبخت نبودن که باباشون ولشون کنه توی شهر.
صدای اهورا اومد:
_بعدا راجع بهش حرف می‌زنیم.
داد هلیا در اومد
_بعدا؟فردا روز نامزدیه اون وقت ما بعدا… متاسفم اهورا… اما من یه دقیقه ی دیگه هم نمیتونم این اخلاق گندتو تحمل کنم… میرم.
قلبم به طپش افتاد و حرف بعدی اهورا دنیا رو روی سرم خراب کرد
_معذرت میخوام.
تموم شد… چه بدبختانه امید داشتم نامزدی فردا بهم میخوره و اهورا متعلق به خودمه!
بی رمق روی تخت نشستم…دیگه دلم نمیخواست صداشونو بشنوم. هرچند اونا هم دیگه دعوا نمیکردن که صداشون به گوشم برسه.
سرمو پایین افتاد و اشکم پایین چکید. دیگه بفهم آیلین.. اون مال تو نیست. هیچ وقت نبوده
* * * * *
امروز شرکت زود تر از همیشه تعطیل شد چون همه ی کارمندا برای نامزدی دعوت بودن. حتی منی که نمی رفتم هم به خاطر تعطیلی شرکت مجبور بودم تمام کارای عقب افتادم و ول کنم.
از در شرکت که بیرون زدم ماشینی جلوی پام زد روی ترمز.. با ترس عقب رفتم. بعد از دیشب ترسیده شده بودم.
سامان از ماشین پیاده شد و با چشمک گفت
_به موقع رسیدم.

 

13 دیدگاه

  1. آرشیننننننن جوووووووووووووووووووووووووووووووون دیدی اهورا اومد ؟😊😊😊😊
    جنتلمن بازی شو دیدی؟خوردی؟حالا هسته شو تف کن بیرون😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن