رمان خان زاده پارت 17 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۱۷

 

نگاه بدی بهش انداختم که دستاشو با حالت تسلیم بالا برد و گفت
_من حال همه ی کارمندامو می پرسم.
نفس عمیقی کشیدم تا خونسردی خودمو حفظ کنم و با تحکم گفت
_با اجازه من برم.
در اتاق و باز کردم و در حالی که نگاه خشمگینم به اهورا بود خواستم از اتاق بیرون برم که محکم خوردم به یه نفر که صدای دادش در اومد
_پامو شکوندی.
سریع عقب رفتم و گفتم
_ببخشید ندیدمتون.
در حالی که صورتش از درد جمع شده بود گفت
_مشکلی نیست…
اهورا با اخم گفت
_خودت تو شرکت من چشم تو باز کن سامان…
پسره که فهمیدم اسمش سامانه با لبخند پهنی گفت
_می‌خوام با چشم بسته راه بره بخورم به این و اون. علی الحساب کارت گیره منه آقای رئیس حرف بزنی خواهرمو می‌گیرم ازت.
پس ایشون برادر هلیا بود.موندن و جایز ندونستم و با یه ببخشید از اتاق بیرون رفتم و پشت میزم نشستم.
چون کاری نداشتم لای کتابمو باز کردم و مشغول خوندن شدم. از طرفی کار و درس برام بد نشده بود. حداقل اینکه سرم انقدر گرم بود که وقت غصه خوردن رو نداشتم.
انگار از شرایط جدیدم بدم نیومده بود. روی پای خودم ایستاده بودم…بدون هیچ کتک و جنگ و دعوایی…
غرق کتاب بودم که حس کردم کسی صندلی رو کنارم گذاشت و نشست.
سرم و برگردوندم و با دیدن برادر هلیا فقط نگاهش کردم که گفت
_پس منشی بودی! درس میخونی؟سال چندمی؟
_هنوز دانشگاه نرفتم.
متعجب گفت
_واقعا؟هم مدرسه میری هم کار میکنی؟
سر تکون دادم که گفت
_ایول داری با این تلاشت توی سن سی سالگی یه زن موفق میشی.
لبخند محوی زدم و گفتم
_فکر نکنم ولی امیدوارم.
_رشتت چیه؟
با اینکه داشت فضولی می‌کرد اما حس بدی بهش نداشتم و جواب دادم
_تجربی.
با شیطنت گفت
_پس خانوم دکتر آینده صدات کنیم؟
نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم و گفتم
_هنوز زیاد مونده.ولی آره.
صندلی شو جلو کشید و گفت
_می دونی من دکترم؟
متعجب گفتم
_واقعا؟
خندید
_چیه نمیاد بهم؟
خجالت زده گفتم
_نه راستش زیادی جوون هستید.
_اما دکترم!عاشق این شغل بودم، تلاش کردم…زودتر بهش رسیدم. اگه ته دل بخوای بهش میرسی.
خیلی خوشم اومد از حرفش و گفتم
_فضولی نباشه تخصص تون چیه؟
_دندون پزشکی.
هیجان زده گفتم
_واقعا؟اتفاقا منم همیشه رویای همین تخصص و داشتم. از بچگی خودمو توی همون حال تجربه کردم.
دستش و روی میز گذاشت و با اطمینان گفت
_من مطمئنم که بهش میرسی…
تشکری کردم که گفت
_میتونم یه سوال بپرسم؟

سر تکون دادم که گفت
_چه طور با این سنت به فکر کار افتادی؟یعنی فضولی نباشه… کنجکاوم بدونم وقتی هم سن و سالات تو فکر خرید و تیپ زدن و اینان تو اینجا کار میکنی و درس میخونی؟
لبخند محوی زدم و گفتم
_شرایط منم یه کم فرق میکنه، پیچیدست ولی خوب من از اینکه رو پای خودم وایستادم راضیم.
با تحسین نگاهم کرد و گفت
_آفرین بهت…چه خوبه آشنا شدم باهات من اسمم سامانه.برادر خانوم سرمد.
سر تکون دادم و گفتم
_بله متوجه شدم منم آیلینم!
زیر لب اسمم و تکرار کرد و گفت
_حتی اگه هیچ وقت دیگه نبینمت فکر نکنم از یادم بری هر چند… یه حسی بهم میگه ما بازم همو می‌بینیم.نامزدی که میای؟
با مخالفت سر تکون دادم و گفتم
_نه نمیتونم بیام.
متعجب گفت
_چرا؟بیا دیگه…
از اصرارش خندم گرفت و گفتم
_ممنون اما واقعا برام مقدور نیست بیام.
با اکراه سر تکون داد. بلند شد و گفت
_از آشناییت خوشبخت شدم… آیلین امیدوارم یه روز به عنوان یه همکار موفق ببینمت.
تشکر کردم.خم شد روی میز و خودکارمو برداشت و روی کاغذ چیزی نوشت. همون لحظه در اتاق اهورا باز شد.
کاغذ رو نزدیکم گذاشت و گفت
_این شماره ی من. هر کاری…
حرفش با صدای خشن اهورا قطع شد
_تو هنوز اینجایی؟
سامان صاف شد و گفت
_آره داشتم با آیلین خانوم حرف میزدم.منشی خیلی خوبی داری!
نگاه تند اهورا حواله ی من شد. جلو اومد و با اخم گفت
_ایشون تازه کارن با قوانین شرکت ما آشنا نیستن.اینجا گرم گرفتن ممنوعه،شماره گرفتن ممنوعه…آشنا شدن ممنوعه…
به جای من سامان گفت
_چه خبره داداش؟ انقدر سخت نگیر. اصلا سخت بگیر شاید آیلین خانوم راضی شد و اومد مطب من.اونجا انقدر سخت گیری نیست..
خیلی دلم میخواست اون لحظه دفتر دستکمو جمع کنم و بگم همین الان میام اما جرئت نکردم.
این حرف سامان اهورا رو عصبی تر کرد. با لحن بدی گفت
_بزن به چاک تا با چک و لگد بیرونت نکردم سامان سری بعدم اومدی شرکت من با سر پایین بیا… به سلامت.
سامان متعجب اهورا رو نگاه کرد اما اون قدر آقا بود که دعوا راه نندازه و حرمت نشکنه. سری تکون داد و دستشو به نشون خداحافظی برام بالا برد که همون طوری جوابشو دادم. با رفتنش عجل معلق روی سرم نازل شد.

دستاشو روی میز گذاشت. خم شد و نگاهی به شماره ی سامان انداخت.
با حرص برگه رو مچاله کرد و گفت
_نیاوردمت اینجا با این و اون بلاسی.
نگاه بدی بهش انداختم و گفتم
_مراقب حرف زدنتون باشید…من اینجا…
_تو اینجا جز کارت حق هیچی و نداری آیلین خانوم. لاس زدن با برادر خانوم من که سهله.جواب سلام کسیم نمیدی.
این همه زورگویی نوبر بود.
از شانس خوبم همون لحظه خانوم سرمد اومد و دست و پای اهورا جمع شد.
سلام پر انرژی کرد و گفت
_اهورا مگه قرار نبود برای تحویل لباست بری؟تو که هنوز اینجایی.
لحن طلبکارانش رو هیچ وقت موقع صحبت با اهورا استفاده نکرده بودم.
شاید هم واقعا زن های سیاست مدار مثل هلیا جذاب ترن.
اهورا با کلافگی سر تکون داد و گفت
_فردا می‌گیرم. کار دارم امروز.
چشمای هلیا گرد شد
_فردا میگیری؟ فردا نامزدیمونه از صبح معطلی اون وقت فردا میخوای بگیری؟
داد اهورا بلند شد
_انقدر گیر نده به من..
داشتم نگاهشون میکردم. هلیا به خاطر حضور من به سمت اتاق اهورا رفت و درو باز گذاشت.
هر کاری کردم نتونستم جلوی پوزخندم و بگیرم و همین اهورا رو عصبی تر کرد. به سمت اتاقش رفت و درو محکم به هم کوبید..
خدا خیلی خوب در و تخته رو با هم جور کرده بود.
بدجنس بودم که ته دلم خوشحال شدم.
هنوز لحظه ای نگذشته بود که با صدای عربده ی اهورا و بعد هم شکستن چیزی ترسیده به در اتاق نگاه کردم.
یا قمربنی هاشم… چی شده بود؟
همه ی کارمندا از اتاقشون در اومدن و با کنجکاوی به صدای اهورا گوش دادن
_خستم کردی دیگه… حالمو بهم زدی… هی پروف لباس… گل… ماشین آتلیه کوفت زهرمار…واسه یه نامزدی دهنمو سرویس کردی… امروز بریم گل سر میز مهمونا رو انتخاب کنیم اهورا…بریم دسری که می‌خوان کوفت کنن و تست کنیم اهورا..بریم دنبال لباس فرمالیته اهورا… تمومش کن دیگه حالیته؟
انگار هلیا هم به سیم آخر زده بود که صداش بلند شد
_بی لیاقت… تو که عرضه ی گرفتن نامزدی ساده رو نداری غلط زیادی کردی اومدی خاستگاری…می رفتی از همون روستای دور افتاده تون یه دختر غربتی در حد خودت میگرفتی نه منو که…
سکوت کرد. فکر کنم یکی از همون سیلی های محکم اهورا رو نوش جان کرد.
سرم و پایین انداختم و لحظه ای بعد هلیا مثل انبار باروت از اتاق اومد بیرون و با قدمای محکم از شرکت رفت.

خیلی خوب میشد صدای پچ پچ بقیه رو شنید.
سرمو پایین انداختم و مشغول درسم شدم اما تمام فڪرم توی اتاق پیش اهورا بود.
دلم ناراحتیش رو نمی‌خواست اما یه خوی بدجنسی داشتم ڪه می گفت حقشه!
با صدای تلفن تڪونی خوردم و تند جواب دادم.
صدای خشن اهورا توی گوشم پیچید
_بیا اتاقم.
همین دو ڪلمه ڪافی بود تا ڪلی استرس به تنم بریزه.
الان لابد میخواست تمام حرصش رو سر من خالی ڪنه.
بلند شدم و به سمت اتاقش رفتم. چند تقه به در زدمو وارد شدم.
سرشو بین دستاش گرفته بود.درو بستم و با لحن سردی گفتم
_ڪاری با من داشتید؟
نگاهم ڪرد و گفت
_یه چیزایی دم میڪردی موقعی ڪه سردرد بودم…میشه الانم درست ڪنی؟
هر ڪاری هم ڪردم نتونستم جلوی پوزخندم و بگیرم با طعنه گفتم
_تو قرارداد ننوشته بود من مسئول دم ڪردن دمنوشم…با اجازه تون من برم به ڪارم برسم.
برگشتم و هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود گفت
_عذابم نده آیلین.
صورتم در هم رفت و گفتم
_من ڪاری نڪردم ڪه.
_همین…یه ڪاری بڪن!این بی تفاوتیت این نگاهت…
تیز برگشتم و گفتم
_توقع دارین چی ڪار ڪنم؟بیام بشینم ور دلتون دلداریتون بدم؟یا چی؟
با ڪلی حرف نگاهم ڪرد و گفت
_باشه… میتونی بری!
سر تڪون دادم و بی حرف از اتاق بیرون رفتم.
خواستم پشت میزم بشینم اما پشیمون شدم.
به سمت آشپزخونه رفتم و به آقا رحمان سفارش چند تا چیز ڪردم تا زمانی ڪه اون بره بگیره ناهاری ڪه برای خودم آورده بودم رو گرم ڪردم و توی بشقاب ریختم.
ڪارم حماقت محض بود اما دلم می گفت ڪه انجامش بدم.
رحمان آقا ڪه اومد سینی رو به دستش دادم تا برای اهورا ببره.
خودمم مشغول درست ڪردن دم جوش شدم و بعد از دم ڪردنش در نهایت به سمت میز ڪارم رفتم و به آقا رحمان هم سپردم بعد از دم ڪشیدن دم نوش برای اهورا ببره.
با دیدن ڪلی ڪاری ڪه مونده بود آهی ڪشیدم. فڪر ڪنم برای تموم ڪردنشون باید اضافه ڪاری میموندم

ڪش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم.ساعت هشت شب شده بود. تند تند وسایلامو جمع ڪردم…
ڪیفم و روی شونم انداختم و صندلی مو صاف ڪردم ڪه همون لحظه در اتاق اهورا باز شد. وقتی دید آماده ی رفتنم گفت
_صبر ڪن می رسونمت.
برگشت توی اتاقش… هیچ ڪس توی شرڪت نمونده بود.برخلاف خواستش منتظر نموندم و تند از پله ها پایین رفتم.
میدونستم تا در رو قفل ڪنه ڪلی طول میڪشه.
پایین ڪه رسیدم آه از نهادم بلند شد. ڪوچه به شدت تاریڪ بود… به تاڪسی زنگ زده بودم و گفته بود ده دقیقه ی دیگه میرسه.
نفسی فوت ڪردم و ڪنار خیابون ایستادم و برای اولین ماشینی ڪه اومد دست تڪون دادم و وقتی نگه داشت سوار شدم.
آدرس رو دادم… هنوز مسیر زیادی نرفته بودیم ڪه ماشین و نگه داشت و یه پسر دیگه سوار شد اون هم درست صندلی عقب ڪنار من.
اخمی ڪردم و گفتم
_من دربست خواسته بودم.
نگاهش و از آینه بهم انداخت و گفت
_ما هم دربست در اختیارتونیم.
حس بدی از لحن و نگاهش بهم دست داد.
دستم به سمت دستگیره رفت و گفتم
_نگه دارین من پیاده میشم
با دستی ڪه روی رون پام گذاشته شد برق از سرم پرید.
پسره نزدیڪم شد و گفت
_می رسونیمت!
چسبیدم به در و گفتم
_بهت گفتم نگه دار
مدام از ڪوچه پس ڪوچه ها می رفت…دستم به سمت دستگیره رفت اما در قفل بود.
پسره ی عوضی دستش و دور شونه م انداخت و گفت
_دوست دخترم میشی خوشگله؟
دستشو پس زدم و داد زدم
_نگه دار ماشینو…
دو تاشون خندیدن…از ترس داشتم قالب تهی میڪردم.
محڪم به در ڪوبیدم و بلند تر داد زدم
_نگه دار ماشینو…
این بار راننده گفت
_نترس خانوم. ما قصدمون خیره…فقط میخوایم هر دو طرف لذت ببریم.
مات و مبهوت نگاهش ڪردم… بدبخت شدی آیلین

 

15 دیدگاه

  1. چرا پارت های این رمان این قدر کوتاهه به خدا ما رو سر کار گذاشته .اگه توی این ۵روز روزی دو خط هم بنویسه بیشتر از این میشه.

    1. ادمین نویسنده پارت بعدیو نوشته منم خودنمش شما میگی باید چن پارت جمع بشه تا بزاری توی سایت اما میبینم کاری نکردی دقیقا این وسط ۵ روز بی فایدس چون همین قدری ک شما اینجا پارت میذاری نویسنده هر دو روز یکبار پارت میذاره

  2. هر پارتی که از این سه تا سایت میاد کامنت من اینه
    وااااااااای چرا اینقدر کمهه خداااااااااا
    اخه چ وضعشه که همه رماناتون پارتاش کوتاه است
    ادمین نویسنده ها رو مجاب کن که یا زود به زود پارت بدن یا حجم شو بیشتر کنن

    1. قربون آدم چیز فهم .
      خودتون میدونید آخرش چی میشه ولی اینکه یهو وسط داستان چه اتفاقی میوفته بستگی به نویسنده داره

  3. واقعا چرا تا میبینین رمانی طرفدار داره انقدر مردمو حرص میدین؟؟؟من توی بعضی طایت ها شاهد این بودم که نویسنده هر زوز پارت میزاشت مزش هم به همینه تا یک هفته دیگه ما اصلا یادمون میره که چی بوده و چی شده این کار خیلی مضغرفه
    اگه به این روند ادامه بدین خیلی از طرفداراتون رو از دست میدین از من به شما نصیحت حالا خودانید با تشکر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن