رمان خان زاده پارت 16 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۱۶

آشغالا رو جلوی پام انداخت و گفت
_جمعش کن.
نگاهی به صورتش انداختم و بدون حرف آشغالا رو جمع کردم که آدامس شو انداخت کف زمین و گفت
_اینم جمع کن.
نفس عمیقی کشیدم و خواستم با جارو خاک‌انداز آدامس و جمع کنم که پاش و روی آدامس گذاشت و چسبوندش به زمین و با تمسخر گفت
_چسبید، با دستت جمعش کن.
صورتم داغ کرده بود.
عيبي نداره آیلین اون یه دانش آموز مرفه بی درده… نمیدونه ایستادن روی پای خودت یعنی چی… سرد و گرم زندگی و نچشیده.
در ضمن کار که عار نیست.
خواستم خم بشم که صدای مدیر مدرسه اومد
_آیلین بیا پایین یه آقایی اومده با تو کار داره… شما چرا هنوز اینجایید؟ مدرسه خیلی وقته تعطیل شده.
اخم ریزی کردم و گفتم
_با من کار دارن؟
سر تکون داد و گفت
_آره.
گیج شدم. کی می تونست با من کار داشته باشه؟
کیسه ی آشغال و برداشتم و از کلاس رفتم بیرون.از خستگی رو به موت بودم.
پله ها رو پایین رفتم و با دیدن اهورا خشکم زد.
با دیدنم متعجب نگاهی به خودم و آشغالهای دستم انداخت..

جلو اومد و با عصبانیت رو به مدیر مدرسه گفت
_گل بگیرم در اینجا رو؟ آشغال بردن وظیفه ی دانش آموزه؟
صدای خنده ی ریز دخترا از بالا اومد و یکی شون گفت
_وظیفه ی دانش آموز نیست ولی وظیفه ی کلفت مدرسه هست.
اهورا چنان نگاه تندی بهشون انداخت که سه تایی شون خفه خون گرفتن.
لب گزیدم و گفتم
_اهورا من اینجا کار میکنم.
ناباور نگام کرد و گفت
_چی کار میکنی؟
آروم گفتم
_نظافت.
طوری نگاهم کرد که اگه دست روم بلند میکرد انقدر خجالت نمی‌کشیدم.

_نظافت؟
سرمو عین مجرما پایین انداختم که بی هوا داد زد
_یه دختر بچه رو گذاشتین اینجا نظافت کنه؟
نالیدم
_الم شنگه راه ننداز اهورا. من بچه نیستم خودم خواستم کار کنم.
_چی کار کنی؟نظافت مدرسه؟مگه تو…
مدیر مدرسمون خانم آزاد وسط حرف‌ش پرید
_آقای محترم صداتو بیار پایین.اصلا شما کی باشی؟
اهورا یه قدم جلو رفت و غرید
_من همونیم که قراره در این مدرسه رو گل بگیره و شماها رو بفرسته پی سبزی پاک کردن.
مچ دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند.. با تقلا گفتم
_ولم کن اهورا… اه ولم کن کیفم بالاست. نمیشنوی؟… اهورا… اصلا به تو چه؟
وسط حیاط ایستاد. با خشم نگاهم کرد و گفت
_تو چی کم داشتی که اومدی اینجا آشغال جمع کن شدی مگه من پول نفرستادم برات!
مثل خودش با عصبانیت گفتم
_من به پول تو دست نزدم. دلیلی نداره پول واسم بفرستی.دیگه صاحب اختیارمم نیستی پس به تو ربطی نداره که من کجا و چی کار میکنم!
رومو اون ور کردم تا برگردم که بازوم و گرفت و باز دنبال خودش کشوند و با فک قفل شده غرید
_به خوابت ببینی.. فکر کردی بزرگ شدی دختره ی احمق؟
با پوزخند گفتم
_کار برای من عار نیست برای تو عاره اهورا چون همیشه از جیب بابات خوردی و بهترین لباسا رو پوشیدی!کارای بزرگ بخوای بکنی باید شرافتت و بذاری کنار من ترجیح میدم کلفتی کنم تا اینکه برم هر جا و هر کس به خاطر مطلقه بودنم به چشم یه هرزه نگام کنه.

با این حرفم متوقف شد. لبمو گاز گرفتم و تازه فهمیدم چی گفتم.
چشماش و ریز کرد و گفت
_چی گفتی؟
با ماستمالی گفتم
_هیچی… منظوری نداشتم.
نفس عمیقی کشید و گفت
_تا روی سگم بالا نیومده میگی کی همچین زری زده.

نفس عمیقی کشید و شمرده شمرده گفت
_تا این مدرسه رو روی سرت خراب نکردم بگو کی همچین زری زده؟
از تهدیدش ترسیدم اما خودمو نباختم و گفتم
_مگه غیر از اینه؟مگه اینجا زن مطلقه رو به چشم یه هرزه نمیبینن؟
عصبی داد زد
_پس اون حلقه ی لامصب و دستت کن تا نگن بی صاحابی!
یه قدم عقب رفتم و گفتم
_تو دیگه حقی برای تایین تکلیف کردن نداری.الانم برو…
نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت
_خدایا بهم صبر بده!
دوباره مچ دستم و گرفت که عصبی داد زدم
_چی کاره ی منی که بهم دست میزنی؟
همون لحظه حسین آقا بابای مدرسه سر و کلش پیدا شد و گفت
_چه خبره اینجا؟ آقا بفرما بیرون.
اهورا بی اعتنا دستمو دنبال خودش کشوند و گفت
_زنمه… شما دخالت نکن!
در ماشین و برام باز کرد. با حرص دستمو از دستش کشیدم.
منتظر نگاهم کرد تا سوار بشم.
نفسی با حرص فوت کردم و سوار شدم.
شل نگیر آیلین…باید بفهمه حق دستور دادن به تو رو نداره.
تمام حرصش رو سر در خالی کرد. زودتر از اون گفتم
_ما طلاق گرفتیم اهورا.. اینکه من کلفتی میکنم یا مردم به تو چه ربطی داره؟
نگاه تندی بهم انداخت و غرید
_روزی که خواستم طلاقت بدم گفتم به حال خودت میذارمت؟گفتم تا وقتی زنده ای حواسم بهت هست گفتم یا نگفتم؟
_اما من میخوام روی پای خودم وایستم.
_با کلفتی؟
نگاه بدی بهش انداختم و گفتم
_من کلفتی نمیکنم من فقط کار میکنم.
سر تکون داد و گفت
_اوکی از امروز واسه من کار کن!
اخم ریزی کردم و گفتم
_چی داری میگی؟
_مگه نمیگی هدفت کار کردنه؟ منم میخوام تو شرکت استخدامت کنم.
سکوت کردم که ادامه داد
_دیگه نمیخوام یه روز دیگه هم تو این خراب شده جارو دستت بگیری.فهمیدی؟
گیج گفتم
_اما من نه کامپیوتر بلدم نه زبان.. بیام تو اون شرکت بازم باید نظافتچی بشم اهورا!
نگاه معناداری بهم انداخت و گفت
_به نظرت من میذارم تو نظافت چی بشی؟
سکوت کردم خواست دستمو بگیره که با اخم گفتم
_درک میکنم تمام عمرت روابط بازی با دخترا داشتی اما دست به من نزن اهورا.. من محرم نامحرم حالیمه!بابت پیشنهادتم ممنون من نمی‌خوام از سر ترحم وارد کاری بشم که بلد نیستم ترجیح میدم تو دنیای کوچیک خودم زندگی کنم.
فهمید میخوام پیاده بشم که قفل مرکزی رو زد و گفت
_منم میخوام که اون دنیای کوچیکت و من بسازم.

گیج داشتم به صفحه ی مانیتور نگاه میکردم. انقدر نگون بخت بودم که هر جا می رفتم خدا یه فرشته ی عذاب هم برام می فرستاد اینجا هم منشی اهورا پیله کرده بود روی من با طعنه به خانوم سجادی که بنده خدا شش هزار بار برام توضیح داده بود گفت
_من نمیدونم آقای رئیس اینو از کجا برداشته آورده من که بودم چه نیازی بود به منشی دوم؟
خانوم سجادی گفت
_تو دخالت نکن کار و که یاد بگیره جنابعالی میشی منشی مخصوص خانوم سرمد…
همون لحظه حلال زاده خانوم سرمد هم از راه رسید. با دیدن من لبخندی زد و گفت
_کار و یاد گرفتی عزیزم؟
ازش خوشم میومد… با اینکه سهامدار شرکت بود اما خیلی خوش برخورد بود. از طرفی زیباییش نفس آدمو بند می آورد.
سر تکون دادم و با لبخند گفتم
_کم کم دارم یاد میگیرم.
_خوب خداروشکر…خانوم سجادی آقای سرافراز توی اتاقشونن؟
خانوم سجادی گفت
_بله هستن!
خانوم سرمد تشکری کرد و رفت. منشی اهورا که اسمش نازی بود پشت چشمی نازک کرد و گفت
_یه جوری اهورا رو سانسور میکنه و میگه آقای سرافراز انگار ما نمیدونیم…
خانوم سجادی وسط حرفش پرید
_هیش… هر چی هست ربطی به ما نداره.
چیزی از حرفاشون سر در نمیاوردم برای همین این بار با دقت بیشتری به توضیحات خانوم سجادی گوش دادم.
کم و بیش یاد گرفته بودم.
بعد از نیم ساعت بلند شد، کش و قوسی به تنش داد و گفت
_من دیگه خسته شدم. تو هم این پرونده هایی که تکمیل کردیم و ببر اتاق آقای رئیس!
سر تکون دادم و بلند شدم. پرونده ها رو برداشتم و به سمت اتاق اهورا رفتم.
چند تقه یه در زدم و بعد از شنیدن صداش وارد شدم.
خانوم سرمد روی مبل نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد. اهورا هم سرش توی لپ تاپ بود
با دیدن من گفت
_یاد گرفتی؟
چرا همه انقدر ازم این سوالو میپرسیدن؟
سر تکون دادم و گفتم
_یه چیزایی. اینا رو هم به کمک خانوم سجادی آماده کردم…
سر تکون داد. به سمتش رفتم و همزمان صدای خانوم سرمد توجهم و جلب کرد
_پس امروز میتونم بیام برای پروف لباس؟
نگاه من به اهورا بود و نگاه اون مستقیم روی خانوم سرمد…چرا تا الان متوجه نشده بودم که…
_پس من ساعت شش با نامزدم میام اونجا. فقط یه لحظه صبر کنید بپرسم…
گوشی و عقب گرفت و با هیجان گفت
_اهورا ساعت شش کاری نداری با من بیای؟
پرونده ها از دستم افتاد. نامزد… لباس نامزدی…
توجه هر دوشون بهم جلب شد.سریع خم شدم و کاغذا رو یکی یکی جمع کردم.لبمو محکم گاز گرفتم. الان وقت گریه نیست آیلین…
صدای پای اهورا رو شنیدم. همزمان به خانوم سرمد گفت
_میام…
کنارم نشست و باقی مونده ی کاغذا رو جمع کرد.

سریع بلند شدم و گفتم
_کاری با من ندارید؟
همون لحظه خانوم سرمد تماسو قطع کرد و گفت
_تا ساعت شش میمیرم…
اهورا خواست جوابشو بده که به خاطر من منصرف شد و گفت
_شما میتونید برید.
سر تکون دادم و بدون مکث از اتاق زدم بیرون.
نازی با دیدنم گفت
_قرمز شدی نکنه ضایعت کرد؟
نفس کشیدن برام سخت شده بود. به سمت سرویس پا تند کردم و رفتم داخل!
اون لحظه شانس آوردم که جز من کسی داخل دستشویی نبود.
بغضم سر باز کرد و اشکام جاری شد.
دختری که میخواست اون بود،حق داشت…
آخه احمق تو چی داشتی که باهات بمونه؟
اما خانوم سرمد رو حتی دخترا هم عاشقش میشن.من کجا و اون کجا؟
با پشت دست اشکامو پاک کردم.نباید اجازه میدادم شکستنمو ببینه… نباید..

* * * *
دکمه ی آسانسور و زدم و منتظر موندم.این هم از اولین روز کاری که حتما به عنوان نحس ترین روز زندگیم ثبتش میکنم.
در آسانسور باز شد. رفتم داخل… هنوز در بسته نشده بود سر و کله ی اهورا و خانوم سرمد هم پیدا شد.
تند تند دکمه ی آسانسور رو زدم تا بسته شه اما از شانس گندی که داشتم بهم رسیدن.
خانوم سرمد لبخندی زد و وارد آسانسور شد و با خوش رویی گفت
_خسته که نشدی؟
در حالی که سعی می‌کردم به اهورا نگاه نکنم گفتم
_نه خوب بود!
در آسانسور بسته شد.
سر اهورا داخل موبایلش بود که خانوم سرمد گفت
_بهت گفته بودم دوست ندارم همش سرت تو موبایل باشه…
اهورا بی هیچ اعتراضی گوشیش و توی جیبش گذاشت و گفت
_بفرما جمعش کردم.
سرمو پایین انداخته بودم. تمام حرصم رو سر بند کیفم خالی کردم. انگار اون لحظه که یه چیزی بیخ گلوم بود خانوم سرمد هم دلش می‌خواست هی سیم جیمم کنه.یا شاید هم اخلاقش این بود که با هر آدمی بجوشه.
_تو همیشه انقدر ساکتی آیلین جون؟
موهامو داخل شالم بردم و گفتم
_نه راستش همیشه هم انقدر ساکت نیستم.
لبخندی زد و گفت
_پس شاید چون روز اول کاریته غریبی میکنی!منو دوست خودت بدون باشه؟
سر تکون دادم و گفتم
_البته که همین طوره خانوم سرمد.
دستی به بازوم زد و گفت
_خانوم سرمد و هم بذار کنار هلیا صدام کن.
سر تکون دادم و همزمان در آسانسور باز شد.
زودتر از هر دوشون بیرون رفتم و گفتم
_فردا میبینمتون!
پشتمو کردم و هنوز یه قدم نرفته بودم صدای اهورا بلند شد
_سوار بشید تا یه جایی می رسونمتون
همینم مونده بود.
برگشتم و گفتم
_لازم نیست. من مزاحم شما نمیشم. دیرتون هم شده.
خانوم سرمد گفت
_عیب نداره تا هر جایی که مسیرمون بود می رسونیمت. این مزون هم تا ده شب بازه بیا.
بازم مخالفت کردم
_نه… من با اتوبوس میرم. ممنون!
خانوم سرمد سری تکون داد اما اهورا با تحکم گفت
_آدم رو حرف رئیسش حرف نمیزنه. سوار شو. 

ناچار سوار شدم…خانوم سرمد یا همون هلیا جلو نشست… دقیقا جایی که همیشه من نشسته بودم.
به محض نشستن شیشه رو پایین دادم و سرمو برگردوندم تا کمتر ببینم اما صداشون… لعنت به صداشون…
_اهورا بعدش میشه بریم دنبال کفش؟این مزون کفشی که میخواستم و نداشت اما یه جا آدرس گرفتم همون کفشی و که میخوای برات درست می‌کنم.
کاش میشد گوشامو بگیرم اما محال بود و صدای لعنتیش و شنیدم که گفت
_طراحی و بذار برای عروسی…یه نامزدی که این همه دنگ و فنگ نداره..
_ای بابا اهورا چی میشه انقدر بی بخار نباشی؟نامزدی هم به اندازه ی عروسی مهمه مگه نه آیلین؟
نگاهش کردم و با لبخندی مصنوعی گفتم
_آره همینطوره…
_بفرما…باید همکاری کنی اهورا من روی ریز ترین قسمتا هم حساسم همه چیز باید به نحو احسنت انجام بشه.
اهورا با لبخند محوی گفت
_چشم.
_با اینکه میدونم قبول کردنت برای اینه که از سر بازم کنی اما خوب…
چشمم به ایستگاه افتاد و گفتم
_من همین جا پیاده میشم.
بی اعتنا از کنار ایستگاه رد شد و گفت
_می رسونمتون
دلم میخواست داد بزنم…هلیا با یه نگاه به قیافم فهمید و گفت
_اشکالی نداره عزیزم… میگم آیلین تو هم برای نامزدیمون میای دیگه؟کارت دعوت همه ی همکارا رو دادیم جز تو که تازه واردی.
همینم مونده انگار سر مهتاب کم حرص خوردم.
_نه من فکر نکنم بتونم بیام به هر حال ممنون از دعوت تون.
با اخم مصنوعی گفت
_نیای ناراحت میشم.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم… صاف نشست و دستش رو روی دست اهورا که روی دنده بود گذاشت. دستم دور کیف سفت شد.مخصوصا وقتی که اهورا دستش رو گرفت و زیر دست خودش روی دنده گذاشت. به این فکر کردم که هیچ وقت با من…
ماشین و جلوی آپارتمان نگه داشت و گفت
_بفرما…
هلیا با چشم های ریز شده گفت
_چه خوب آدرس خونه شونو بلد بودی.
انگار یه دروغ توی آستینش داشت چون گفت
_همسایه ی یکی از دوستام هستن آشنایی دارم باهاشون از قبل.
درو باز کردم و تند گفتم
_خیلی ممنون تعارفتون نمیکنم چون میدونم عجله دارید..
هلیا با همون سر زبون خوشش باهام خداحافظی کرد اما اهورا فقط سر تکون داد.
درو بستم و بالاخره یه نفس راحت کشیدم و بدون لحظه ای مکث وارد ساختمون شدم.

وارد که شد بلند شدم و سلامی کردم.نگاه به صورتم انداخت و گفت
_بیا اتاق من!
سر تکون دادم و لیست قرارهای امروزو برداشتم و پشت سرش وارد اتاق شدم و درو بستم.
پرونده رو روی میزش گذاشتم و گفتم
_امری با من داشتید؟
سر تکون داد و گفت
_ یه مدرسه ی خصوصی نزدیک همین جا ثبت نامت کردم.از فردا برو اینجا.
اخمی کردم و گفتم
_من از مدرسم راضیم.
پشت میزش نشست و گفت
_خوشم نمیاد هر چی میگم یه حرفی روش بیاری.
_منم خوشم نمیاد شما برای من تصمیم بگیرید.ترجیح میدم حقوقمو صرف کارای مهم تری کنم!
کلافه نفس کشید و گفت
_خیله خوب… به هر حال من ثبت نامت کردم فکر کردم برات مهم باشه هر روز یک ساعت تاخیر نکنی به خاطر راه دورت.
_پول تاخیر هامو از روی حقوقم کم کنید با اجازتون…
خواستم برم که صدام زد.برگشتم و منتظر نگاهش کردم که اشاره به آرایش صورتم کرد و گفت
_توی شرکت هم با این شکل و شمایل نچرخ!
خونم به جوش اومد..به سمتش رفتم و روبه روی میزش ایستادم.
خم شدم و کاغذی برداشتم و روش با خودکارش تند نوشتم و امضا کردم..
با خونسردی نگاهم می‌کرد که کاغذ رو به سمتش گرفتم. با همون لحن خونسردش گفت
_این چیه؟
با تمام حرص و خشمم غریدم:
_استعفا نامه.
برگه رو از دستم گرفت و بدون خوندن پارش کرد و گفت
_استعفاتو قبول نمیکنم.
سر تکون دادم و بی پروا گفتم
_به جهنم… میرم…
صداش متوقفم کرد
_اوکی برو ولی خسارت شرکت رو کی میدی؟
برگشتم و عصبی گفتم
_بس کن. منو آوردی اینجا شکنجم کنی؟ تو این دو هفته راه میری و به من گیر میدی. اگه خانومای شرکت و کنار هم ردیف کنی میبینی که آرایش من از همه کمتره… ببخشید اهورا خان… ولی من دیگه نیستم!
بلند شد و با تحکم گفت
_تو هیچ جا نمیری و در ضمن من کی به تو گیر دادم؟اگه هم تذکری دادم برای بهتر شدن کار خودته…تذکریه که به همه میدم. فکر میکنی بری کلفتی نازت میکنن تا کار کنی؟
نفس عمیقی کشیدم تا آروم باشم. فقط به خاطر حقوق این کار… فقط…
سر تکون دادم و گفتم
_باشه…اجازه ی مرخصی میدید؟
_نه…
نگاهش کردم تا زودتر بناله… نزدیکم اومد و بعد از کاوش کردن توی صورتم پرسید
_حالت چطوره؟

14 دیدگاه

  1. این همه انتظار بعد هم یه پارت به این کوچولویی .حالا باید یه هفته صبر کنیم تا نویسنده عزیز چهار تا خط واسمون بنویسه.

  2. رسما دارید به شعور ما توهین میکنید از ۱روز و ۴روز به هفته ای یه بار رسدیم اونم با یه پارت کوچولو.تا میبینید یه رمان طرفدار پیدا میکنه اینجوری میکنید.اصلا به مخاطبا احترام نمیزارید ادمین عزیز من همه ی رماناتونو میخوندم ولی از این به بعد دیگه ادامه نمیدم.موفق باشید

  3. بابا ذمتون گرم با این فاصله و پارت گزاری چرا فکر میکنید قشنگه ادم رو توی خماری قرار دادن همتون همینید تا به یه جای حساس میرسه رمان رو ولش میکنید مثل این پارت ها که اوایلش خیلی باحال بود ولی الان اصلا خوب نیست ابکی شده رمان یا درست بزارید یا اصلا نزارید

    1. پس چی شد پارت بعدی آخه بابا من چند روزه منتظرم هنوز نزاشتین وایییییییییییییییی اصلا به جهنم دیگه نمیخونم رماناتونو😡😡😡😡😡

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن