رمان تدریس عاشقانه پارت 7 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۷

 

هیچ توجهی به حرفم نکرد..
چند نفری که توی حیاط بودن با تعجب به ما نگاه میکردن..
توی ساختمون در یه کلاس خالی رو باز کرد و هلم داد داخل..
خودشم پشت سرم اومد و گفت
_کی بود این پسره؟
اولین دروغی که به ذهنم رسید و گفتم
_هیچکی بخدا…قبلا دانشجوی همین دانشگاه بود خب… خب… خواستگارم بود.
جلو اومد. حس میکردم از چشمام میخونه دارم دروغ میگم.
سرمو پایین انداختم که گفت
_چون بهش جواب منفی دادی الان دهنش و باز کرده بود و این مزخرفاتو می گفت.پشیمونش میکنم مرتیکه رو…
عصبی خواست بره که پریدم جلوش و گفتم
_تو رو خدا کاریش نداشته باش.ببین اون فکر کرد نامزدی بین ما واقعیه نمی‌دونست همه چی اجباری…
عصبی وسط حرفم پرید
_اجباری؟تو میخوای منو دیوونه کنی نه؟اگه اجباریه چرا سعی نمیکنی همه چیو بهم بزنیم؟
سکوت کردم. بازوهامو گرفت و گفت
_چرا نمیخوای این دو ماه به جفت مون فرصت بدی؟
قلبم تند می‌کوبید.دلم میخواست دهن وا کنم و همه چیز و بگم اما حیف…
سکوتمو که دید عقب رفت. سر تکون داد و گفت
_نمیخوای دیگه… اجباری نیست. اما ازم نخواه کاری به کار اون پسره نداشته باشم.تاوان حرفایی که بهت زد و پس میده.
خدایا اون حتی یه درصد هم احتمال نمی‌داد همه ی حرفای شایان حقیقته.
میخواست بره اما پشیمون شد. دوباره روبه روم ایستاد و گفت
_اجازه تو از بابات بگیره. یه امشبو تو رو بهم قرض میده؟
جا خوردم و گفتم
_چرا؟
‌ خیره به صورتم گفت
_همین طوری… مثل دو تا دوست معمولی فیلم ببینیم.
ابروهام بالا پرید و گفتم
_مثل یه خواهر برادر؟
لبخند کم جونی زد و گفت
_آره.
سر تکون دادم و گفتم
_میام. فکر نکنم بابا هم مشکلی داشته باشه..
لبخندش عمق گرفت.
سر خم کرد و عمیق پیشونیمو بوسید..
نفسم بند اومد.فاصله گرفت و منو مات و مبهوت توی کلاس جا گذاشت

چراغا رو که خاموش کرد متعجب گفتم
_می‌خوای سینما بسازی؟
سر تکون داد و گفت
_پس فکر کردی مزه ی فیلم به چیه؟
لم دادم روی مبل و گفتم
_پس یه ترسناک بذار.
نگاهم کرد و گفت
_واقعا؟
سر تکون دادم و گفتم
_آره می ترسی؟
با تمسخر خندید و گفت
_من که نه کوچولو مشکل شمایی و البته یه مشکل دیگه هم هست تمام فیلمام زبان اصلیه!
بادم خوابید و گفتم
_اون طوری که من هیچی نمی فهمم!
بین سی دی هاش گشت و گفت
_عیبی نداره ترجمه میکنم برات.
سی دی رو توی دستگاه گذاشت و به سمتم اومد.. با دیدنم گفت
_اگه دلت میخواد یه کم جمع بشین!
با اکراه جای کمی برای باز کردم.دقیقا بالا ی سرم نشست.
دستمو زیر سرم زدم و در حالی که تند تند تخمه می شکستم محو فیلم شدم. لعنتی طوری صداش و بلند کرده بود که از همون صحنه ی اول جیغم در اومد.. صدای خندش بلند شد و گفت
_هنو داره نوشته می ندازه انقدر ترسیدیا می خوای عوض کنم؟
با حرص گفتم
_نه خیر نترسیدم فقط جا خوردم.
دستم که زیر سرم بود خواب رفت. پوفی کردم و خواستم صاف بشینم که دستشو روی بازوم گذاشت و بی حرف سرمو روی پاش گذاشت.
قلبم بی امون شروع به کوبیدن مرد مخصوصا وقتی انگشت هاش لابه لای موهام فرو رفت.
دیگه تخمه شکستن و فیلم دیدنم یادم رفت فقط محو حرکت انگشتاش لای موهام شدم.
اما اون انگار حواسش اصلا اینجا نبود. بی طاقت صاف نشستم و این بار فاصله گرفتم ازش.
یه کم که گذشت دوباره محو فیلم شدم.
بیست دقیقه از فیلم که گذشت تازه وارد هیجانات شد.
رنگ از رخم پریده بود و آرمان هم هر از گاهی مسخرم می‌کرد.
دقیقا یه سکوت وهم آور توی خونه بود و یه دفعه با صدای جیغ یه اجنه ی هزار رنگ پرید وسط دوربین.
چشمامو بستم و دهنمو باز کردم و جیغ بنفشی کشیدم که دستی جلوی دهنم و گرفت و گفت
_چت شد؟
با چشم نیمه باز صفحه ی تلویزیون رو نگاه کردم و با دیدن همون اجنه ی خبیث وحشت زده رومو برگردوندم و گفتم
_غلط کردم من می ترسم.

صدای خندش توی گوشم پیچید.. با حرص نگاهش کردم که گفت
_که می ترسی!
غمباد گرفته سر تکون دادم و گفتم
_میشه یه فیلم عاشقانه بذاری؟
خیره به چشمام سر تکون داد و بلند شد. اون فیلم مزخرف و قطع کرد و یه فیلم عاشقانه گذاشت.
کنارم نشست.بدبختانه تو این فیلم زیادی حرف میزدن و آرمان بیچاره هم مجبور بود برام ترجمه کنه
ده دقیقه از فیلم که گذشت رسما به همون ترسناک قانع شدم.
از خجالت رو به ذوب شدن بودم.آرمان هم بدون اینکه نگاه از صفحه ی تلویزیون بگیره برام ترجمه می‌کرد
_می‌خوام یه اعترافی بهت بکنم.
همین لحظه به دختره نزدیک تر شد. تازه بعد از اینکه کلی دختره رو مالیده بود میخواست اعتراف کنه.
_من عاشقت شدم.
سرم چنان به سمت آرمان چرخید که گردنم رگ به رگ شد.
نگاهش رو که به خودم دیدم بیشتر دلم لرزید.
_خیلی وقته اینو توی دلم نگه داشتم اما…
تازه فهمیدم که داره حرف ها رو ترجمه میکنه. همون لحظه از فیلم در اتاق باز شد و پسره نتونست حرفشو ادامه بده اما آرمان گفت
_انگاری واقعا فرق داری واسم.
قلبم تند می‌کوبید. با لبخند مسخره ای گفتم
_اینم همین پسره گفت؟
فقط سر تکون داد.
چند سکانسی از فیلم گذشت تا اینکه زجر آور ترین صحنه ی فیلم جلوی چشمم اومد.
دقیقا جایی که پسره دختره رو خفت میکنه و میرن توی کار.
کافرا طوری توی عمق هم رفته بودن انگار نه انگار کلی آدم قراره نگاهشون کنه.
بالش و جلوی صورتم گرفتم و گفتم
_با این فیلمات…قطعش کن.از راه راست منحرفم میکنی. والا تو توی آمریکا بزرگ شدی این چیزا عادیه واست ما بدبختا ندیدیم تا حالا دلمون میخواد.
محکم لبمو گاز گرفتم. این جه چرندی بود که گفتم؟
بالش از روی صورتم کنار زده شد.
صدای جدی آرمان در اومد
_دقیقا چیو دلت میخواد؟
زبونم از کار افتاد
_اممم… هیچی… یه چیزی پروندم… من…
سرشو جلو آورد و با شیطنت گفت
_مگه من میذارم حسرت چیزی رو دلت بمونه؟

با شیطنت سرش و جلو آورد که از جام پریدم و گفتم
_من اصلا از فیلم دیدن خوشم نمیاد.
خندید و گفت
_چرا؟چون دلت میخواد؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_میرم سر درسم!
تی وی رو خاموش کرد و گفت
_می‌خوای باهات کار کنم؟
چشمام برق زد و گفتم
_آره می‌شه؟
لبخندی زد و سر تکون داد.. به دقیقه نکشید تمام دفتر دستکم و ریختم روی میز و تمام جاهایی که نمی دونستم و هایلایت کرده بودم و نشونش دادم.
سرفه ی مصلحتی کرد و شروع به توضیح دادن کرد
فقط ده دقیقه ی اول و به سختی گوش کردم بعد از اون نتونستم حواسم رو از صدا و بوی عطرش پرت کنم..
چه قدر خوش بو بود…آدم دلش می‌خواست کنار این بشر فقط نفس بکشه.
ناخودآگاه خودمو به سمتش کشیدم که توضیحش و قطع کرد و بهم خیره شد.
نگاه کردم… صورتش و… ته ریش مردونه شو…نگاهش از روی چشمام سر خورد و روی لب هام مکث کرد و به انگلیسی گفت
_خیلی سکسی هستی.
خدا روشکر در حد همین جملات ساده رو بلد بودم اما خودمو زدم به اون راه و با لبخند مصنوعی گفتم
_فارسی حرف بزن ببینم.
سرشو جلو آورد و آروم گفت
_به زبون فارسی یعنی تو حالم و عوض میکنی!
بی خیال تاثیر حرفاش به شوخی گفتم
_همه ی دخترا حال تو عوض میکنن استاد.
تک خنده ی مردونه ای کرد و گفت
_حواس تو بده به درس.
دوباره شروع به توضیح دادن کرد و اصلا نفهمید من تمام مدت غرق خودش و صداش بودم نه توضیحاتش

غلتی زدم و غرق خواب لای پلکم و باز کردم و با دیدن ساعت مثل برق پریدم.
دانشگاهم…
مغزم ری استارت شد و با یادآوری اینکه امروز جمعه ست لبخند پهنی روی لبم اومد و دوباره شوت شدم روی تخت.
چشمامو بستم. هنوز پلکام گرم نشده بود صدای باز شدن در اتاق اومد و طولی نکشید که یکی کنارم دراز کشید.
پوفی کردم..عادت همیشه ی مامانم بود.
غلتی زدم که سرم صاف توی سینه ی آرمان فرو رفت. با خیال اینکه خواب میبینم پلکی زدم..
لبخند خسته ای زد و گفت
_میخواستم برم خونه نمیدونم چی شد سر از اینجا در آوردم.
نه انگاری خواب نبودم با صدای دو رگه ای گفتم
_سر صبحی اینجا چی کار میکنی؟
مالشی به پلک‌هاش داد و گفت
_شیفت شب بیمارستان بودم..بخوام بهت بگم توی چهل و هشت ساعت گذشته چهار ساعت خوابیدم..
دلم سوخت واسش… کلا انقدر درگیر بود که جز کلاس همو نمیدیدم.
گوشه ي تخت خزیدم تا جا براش باز بشه.
نشست و پیراهنش و از تنش در آورد و با رکابیش دراز کشید.
گوشه ی پتو مو به سمتش گرفتم که لبخند محوی زد و زیر پتو خزید.
خندم گرفت. این چه جور ازدواج اجباری بود دیگه؟
بوی عطرش توی مشامم پخش شد. چشمامو بستم و تازه فهمیدم با اومدنش چه آرامشی نصیبم شد.
لبخند محوی زدم و به ثانیه نکشید پلکام گرم شد.

* * * * *
چشمام و که باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت غرق در خوابش بود.
نگاهم باز به ساعت افتاد و این بارم چشمام گرد شد.
جان؟؟؟ سه ظهر بود؟
از من خوش خواب تر این بشره که با این آسودگی خوابیده.
خواستم بلند بشم که تازه متوجه ی دستش شدم.
دست بزرگش و دورم انداخته بود. دقیقا روی تخت سینم.

🌹🍂🌹🍂

11 دیدگاه

  1. طرف اومده بهش گفته دختره فلان کارو کرده اون وقت آرمان باور نکرده ؟!؟اگه طرف جلو داداشم که خدا اون روزو نیاره این حرفو میزد چه دروغ چه راست ،الان جلو عزائیل درد و دل میکردم😯😯😯😯

  2. از اين رمانه خوشم مياد
    نميدونم چرا حقيقتا
    ولي اون لحظه اي كه باور نكرد رو دوست داشتم
    اون اعتمادي كه داره
    اگه به دوستا يا خونواده منم اينجوري بگن رياكشنشون دقيقا همينه
    دقيقا:)

  3. وای که من عاشق این رمانم ولی از بس دیر به دیر پارت میذادین مجبو م برم پارت قبلشو یه مرور کنم ببینم چه خبر بود 😂😂😂

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن