رمان استاد خلافکار پارت 5 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۵

 

* * * * *

پیامک گوشیم رو باز کردم!نوشته بود:
_امروز که انقدر خوشگل شدی دور نشستی تا نتونم یه دل سیر نگات کنم؟
سرم و بلند کردم….کی وقت کرد پیام بفرسته؟
نگاه معناداری بهم انداخت و به تدریسش ادامه داد.وقتی لاله رو ببینم می دونم چی کار کنم باهاش… چه قدر احمق بود که خر حرف های این استاد خلافکار شده بود.
هر چند اون بازیگر زیاد ماهری بود…کلاس که تموم شد عمدا لفتش دادم تا همه برن… باید ازش راجع به مدلینگی می پرسیدم. انگار اونم همین قصد و داشت که تمام دانشجو های دورش رو دور کرد.
کوله م و برداشتم و به سمتش رفتم.
لبخند محوی زد و نزدیکش که رسیدم گفت
_دیگه حق نداری بری اون ته کلاس بشینی ها…
ریز خندیدم و گفتم
_کیاااان؟
نگاه با عشقی بهم انداخت و گفت
_جان دل کیان؟
با تردید ساختگی گفتم
_عکسایی که فرستادم نشون دادی به دوستت؟چی گفت؟
به سمت در رفت و حالا که کلاس خالی شده بود در کلاس و بست و گفت
_گفتم خوشگلم…قبولت کرد.
هیجان زده پریدم و گفتم
_راست میگی؟
سری تکون داد و گفت
-مگه میشه خانوم منو قبولش نکنن؟
وقتی دیدم داره به سمتم میاد قلبم از کار افتاد. حتی فکر اینکه کسی جز آرش نزدیکم باشه هم عذابم میداد.
لبخند مصنوعی زدم و گفتم
_حالا باید چی کار کنم؟
بی فاصله ازم ایستاد و بازوهام گرفت و منو چسبوند به خودش و مسخ شده گفت
_تابستون می برمت دبی…
_کووو تا تابستون نمیشه زودتر برم؟
با لبخند محوی به صورتم نگاه کرد و گفت
_خانوم من که تنهایی نباید بره.. منم که نمی تونم دانشگاه و ول کنم.
دستش روی گونه م نشست…خواستم عقب بکشم که با باز شدن در کلاس کیان جا خورده چند قدم عقب رفت.
چشمم که به آرمین افتاد نفس راحتی کشیدم.
چشم غره ی بدی به سمتم رفت و رو به کیان گفت
_تو دفتر اساتید سراغ تو میگیرن امیر.
امیر کیان سری تکون داد.. کیفش رو برداشت و گفت
_میرم الان…
آرمین دست به سینه منتظر نگاهش کرد و گفت
_خوب برو.
معلوم بود می خواد دکش کنه.. کیان هم فهمید و نگاه معناداری به آرمین انداخت و موقع رفتن حرفی دم گوش آرمین زمزمه کرد که اخماش در هم رفت.
اون که رفت،آرمین اومد داخل با اخم و اوقات تلخی گفت
_جای اون شوهر خوش غیرتت بودم زنی مثل تو رو حبس می کردم تو خونه.
خندیدم و گفتم
_خداروشکر جای اون نیستی.
اومد توی کلاس… در و بست و گفت
_تو چه قدر کله خری!بهت نگفتم این یارو به هیشکی رحم نداره گفتم یا نگفتم؟ گفتم مریضه… گفتم لاشخوره…گفتم صد تا امثال تو رو روی انگشتش می چرخونه.من مسئولیتی روی تو ندارم به آرشم گفتم خودش بیاد جمعت کنه. اینم می گم که اگه دو دقیقه دیر تر رسیده بودم یه ناخنکی بهت میزد

 

چشمام گرد شد و گفتم
_نگی بهشا…همینجوریشم صبح و شب غر میزنه. آتیش بیار معرکه نشو آرمین…من حواسم به خودم هست.
پوزخندی زد و گفت
_یعنی مشکلی نداری انگشتت کنه؟من این آدم و میشناسمت قبل اینکه وعده تو به اون وریا بده حسابی لاس میزنه باهات…اون آرش باید کلاشو بندازه بالاتر.
خندیدم و گفتم
_بیچاره زن تو…خونش و توی شیشه میکنی!
مردسالارانه گفت
_درستشم همینه.
* * * * *
ماشین و سر کوچه نگه داشت. زنای فضول محل با پچ پچ منو نگاه میکردن.
به سمت کیان برگشتم و گفتم
_مرسی که منو رسوندی با اجا…
وسط حرفم پرید
_یه چای مهمونم نمیکنی خانومی؟
چند لحظه ای مات صورتش بودم.
لبخند مصنوعی زدم و گفتم
_اگه دوست داری خوب بیا… اما میدونی چیه داری میبینی که؟من تو این محل زندگی میکنم یعنی حرف همسایه ها…
در ماشین و باز کرد و گفت
_اگه مشکلت فقط اونان پس میام!
پیاده شد… لبم و گاز گرفتم و پیاده شدم.
طوری که صداش به گوش زنا برسه گفت
_موبایلت و جا گذاشتی تو ماشین خانومم…
خم شدم و موبایلم و برداشتم.
دستش و به سمتم دراز کرد. جلوی چشم همه دستم و توی دستش گذاشتم.
منو ببخش آرش…! خودتم میدونی که از این مرد هر چند خوشتیپ بیزارم.
به خونه که نزدیک شدیم به بهانه ی کلید انداختن دستم و از دستش بیرون کشیدم.
در و باز کردم و گفتم
_بفرما تو…
با لبخند محوی کنج لبش گفت
_خانوما مقدم ترن.
لبخند کج و کوله ای زدم و وارد شدم. در که پشت سرمون بسته شد نفس توی سینه ی منم گره خورد.

کفشام و در آوردم و وارد خونه شدم. خدایا معجزه… فقط یه معجزه…
اومد تو… نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_خونه ی خوبی داری.
با وجود دل خونم خندیدم و گفتم
_طعنه میزنی؟ نگاهم کرد و گفت
_آره… لیاقت تو خیلی بیشتر از ایناست.
ابرو بالا انداختم و گفتم
_حالا که قبولم کردن،می رسم بهش.
نزدیکم شد و گفت
_هممم می رسی.چشمات و ببند.
چشمام و بستم نزدیکم اومد… اون قدر نزدیک که نفس هاش به پوستم می‌خورد.
پچ زد
_تو وارد صحنه میشی… با یه زیبایی نفس گیر،همه محو و مات نگاهت میکنن و تو اون وسط می درخشی.
لبخندی از سر لذت زدم و گفتم
_تو کجایی؟
_من بین تماشاچی ها نشستم،میبینی منو؟
سر تکون دادم. حس کردم صورتش نزدیک تر اومد. با اون صدای مردونش ادامه داد
_مسخ شده دارم به بانوی خودم نگاه میکنم.به درخشش،به زیبایی نفس گیرش…چنین آینده ای رو برات میبینم عزیزم.
چشمام و باز کردم و با هیجانی که همش نمایش بود نگاهش کردم.
خواستم عقب برم که دستش دور کمرم پیچیده شد و گفت
_تا رسیدن به اون مرحله کنارت میمونم.
لاله رو هم با همین وعده ها خر کرده بود و همین طور کلی دختر دیگه رو…
برای فرار کردن از دست نگاه خیره ش دست روی سینش گذاشتم و گفتم
_چای بریزم برات.
ولم نکرد… لعنتی ولم نکرد.
با همون نگاه خاص گفت
_فعلا جز آرامش تو به هیچی احتیاج ندارم.
بعد از این حرفش بغلم کرد.
نفسم دیگه در نمیومد. کم کم داشت به سرم میزد که یکی بکوبم لای پاش که صدای موبایلش باعث شد عقب بکشه.
نامحسوس نفس عمیقی کشیدم.
موبایلش و در آورد و تماس و وصل کرد.
_جانم آرمین.
گوشام تیز شد…
_کجام؟خونه ی دوست دخترم.
لبم و محکم گاز گرفتم. آرمین صد در صد به آرش می گفت. این بار دیگه راه نجاتی نداشتم.

چهره ش در هم رفت و گفت
_ای بابا فوریه؟نمیشه یک ساعت دیگه…
چشمام برق زد… دمت گرم آرمین،چه به موقع.
کیان نفسش و فوت کرد و گفت
_باشه… میام الان.
تماس و قطع کرد و گفت
_عزیزم من باید برم دانشگاه…
سری تکون دادم و گفتم
_باشه برو.
نزدیک اومد و بوسه ای روی گونه م زد و گفت
_فردا کلاس داری؟
متفکر گفتم
_اممم فردا؟ نه.
باز همون لبخند دختر کشش رو تحویلم داد
_پس میام دنبالت عسلم.
لبخند روی لبم کمرنگ شد،با این وجود سر تکون دادم و گفتم
_باشه منتظرم.
جونم به لبم رسید تا بالاخره راهیش کردم رفت!نفس راحتی کشیدم،این بار هم به خیر گذشت.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که موبایلم زنگ خورد،دویدم توی خونه و موبایلم و از توی کوله م در آوردم. با دیدن اسم آرش تند تماس و وصل کردم که صدای داد‌ش توی گوشم پیچید
_همین الان بیا بیرون از اون خراب شده،دارم می رسم بیا سر خیابون نیام تو اون پس کوچه ها…
چشمام گرد شد و گفتم
_چی داری میگی آرش چی شده؟
صدای عربده ش پرده ی گوشم و پاره کرد
_دست تو دست اون مرتیکه رفتی تو خونه.دیگه تموم شد لیلی همین الان حکم دستگیریش و صادر میکنم.
وحشت زده گفتم
_نه… نه تو روخدا.آرش دارم میام کار احمقانه ای نکن… دستگیرش کنی اون هیچی حرف نمیزنه نمیتونم لاله رو پیدا کنم قربونت برم اومدم بیرون از خونه کاری نکنی باشه؟
صداش و آروم تر کرد و گفت
_پنج دقیقه دیگه می رسم.
بدون برداشتن کیف از خونه بیرون زدم و شروع کردم به دویدن. هر از گاهی پشت سرم و نگاه میکردم تا کیان برام بپا نداشته باشه که خداروشکر کسی نبود.
به محض رسیدن به خیابون ماشین مازراتی آبی رنگش جلوی پام ترمز کرد.
تند سوار شدم و گفتم
_توضیح می…
حرفمو با دیدن دستی که به خشم بلند شد روم قطع کردم…
ناباور نگاهش کردم. میخواست منو بزنه؟

با همون خشمش مشتش رو چند بار روی فرمون کوبید و بی حرف عربده کشید.
تا حالا این طوری ندیده بودمش.با فکی قفل شده و رگی برجسته داد زد
_قرار نبود تنها با اون عوضی بمونی…تموم شد دیگه لیلی…ادامه بدی یا خودم و میکشم یا تو رو،من گه بخورم بخوام زن خودم و دستی دستی تحویل یه لاشخور بدم.
_باشه… آروم باش عزیزم… به خدا اتفاقی نیوفتاد.
نگاه بدی بهم انداخت که ساکت شدم.دستش و بالا برد و حلقه شو نشونم داد و گفت
_این واسه چی دستمه؟یعنی متعهدم،متأهلم… نگاه سمت دخترای دیگه نمی‌ندازم. حلقه ت کو؟نیست…خودتم با یه هوس باز توی خونه….
نتونست ادامه بده!دستش و توی دستم گرفتم و گفتم
_تموم میشه. بهت قول می‌دم همه ی اینا تموم میشه.
پوزخندی زد و گفت
_آره همین امروز تموم میشه.
پاش و روی گاز گذاشت که ماشین از جاش کنده شد.
متعجب گفتم
_کجا میری؟
_میرم حکم دستگیری این یارو رو امضا بزنم.
چشمام گرد شد و گفتم
_مدرکی نداریم ازش… چرا میخوای دیوونگی کنی؟به خودت بیا..
مثل آتش فشان منفجر شد
_به خودم اومدم… امروز تو کلاس داشت چه گهی می‌خورد اون مرتیکه همم؟بغلت کرد؟دست تو گرفت؟
نفسم و فوت کردم. از دست تو آرمین که گند زدی به همه چی..
_بردیش تو اون خونه چی؟به خاطر انتقامت لختت کنه چیزی نمیگی؟
صبرم سر اومد و مثل خودش داد زدم
_تمومش کن.
ماشین و کنار زد لب باز کرد چیزی بگه اما پشیمون شد و باز مشت کوبید به فرمون.
نگاهی به اطراف انداختم.خیابون خلوت بود و خداروشکر شیشه های ماشین آرش دودی بود.
دستم و روی بازوش گذاشتم و گفتم
_سرگرد افتخاری ناراحت بشی منم ناراحت میشما…
لبخند محوی زد و دستش و باز کرد.
خودم و توی بغلش انداختم،محکم به خودش فشارم داد و گفت
_اگه دستش و به سمت ناموس من دراز کنه می‌میریم لیلی… تموم میشم.
سرم و بالا گرفتم و گفتم
_بهت قول می‌دم مواظب خودم باشم.
لبخند کم جونی زد. سر خم کرد و آروم روی شقیقه م رو بوسید.

 

پارت گذاری هر شب تو کانال رمان من 
🆔@romanman_ir

59 دیدگاه

    1. واقعا این رمانای زرد و ی محتوا ارزش خوندن ندارن فقط وقت ادم رو میگیرن ،مثل سریالای بی محتوای ترکی که فقط با کنجکاوکردن خواننده داستانو کش میدن تا خودشون سود ببرن ، احترام به خواننده صفره ،فقط ذهن چون کنجکاو و درگیرمیشه خواننده مجبورمیشه منتظر بمونه، انقدر که وقت صرف خوندن این رویاهای ذهن نویسنده میکنیم میتونیم بهترین آثار نویسندگان ایرانی و جهانی رو بخونیم

  1. رمان ترانه و مهرداد رو هم فقط اسماشون رو تو فصل قبل اوردین با ی جاهایی واردشون کردین اینجا هم دقیقا دارین همون کار رو میکنین عوض اینکه هی کارکتر اضافه کنید داستان شخصیت های سرنگون شده قبلی رو تمام کنید بعد هر …… خواستین کنیین
    حداقل اول رمان می گفتین چی شدن هانا ارمین

      1. چرا . شخصیتای هر فصل تو فصل بعدی میان . مثل مهرداد و ترانه که تو عروس استاد هم بودن . مثلا الان اگه عروس استاد نخونده باشی نمیفهمی آرمین چرا یهو غیب شده و هانا کیه

      2. اره منم فصل اول رو نخوندم و فصل دوم هیچ ربطی به فصل اول نداشت فقط با این فصل هاشون که اضافه میکنن شخصیت های جدید وارد میشه مثلا لیلا چه ربطی یه هانا داره یا ارمین کی میخواد وارد این فصل بشه
        هه … احتمالا اخراش که بعدم شخصیت های جدیدی وارد رمان میشن باز
        رمان ارباب وحشی من خیلی قشنگه حتما بخونین.

  2. میتونم بپرسم شماهای که میگید همه چی تو فصل چهارم مشخص میشه از کجا می دونید؟؟؟؟؟؟؟؟
    تازه اگر هم اینطور باشه ما باید نزدیک چهل پنجاه تا دیگه پارت بخونیم اونم با این وضیعت پارت گذاری تا تازه به فصل چهارم برسیم ببینیم سرنوشت ارمین و هانا و چندتا دیگه نره خرو کره خر چی میشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بابا شما دیگه کی هستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(صرفا ادمین و نویسنده)

    1. والا خانوما راست میگن دیگه
      چرا از اول معلوم نکردین حداقل ی چیزایی می گفتین
      دهن خواننده رو سرویس میکنین تا پارت بزارید

  3. به این کار میگن تشنه گذاشتن خواننده .واسه چی.واسه اینکه اینطوری اونا رو مجبور کنن برای فهمیدن آخر داستان یه عالمه چرت و پرت بخونن.تا تعداد دنبال کننده های رمانشون زیاد بشه ولی من که دیگه خسته شدم از خیر این رمان هم گذشتم.

  4. ادمین جون منم یه رمان نوشتم خیلی هم جذابه اما نمیدونم باید کجا تایپش کنم لطفا راهنماییم کن دمت گرم

    1. چه عجب ما تو این رمانا یه پسر دیدیم بعدشم شما که استاد دانشگاه هستید وقت میکنید از این رمانا بخونید؟؟؟؟؟!!!!!

      1. چه ربطی داره خانوم
        مگه هر کی استاد دانشگاه باشه نمی تونه رمان بخونه
        ما روزا کلاس داریم دیگه ساعت دو سه بامداد رو که بیکاریم

          1. من بخوام رمان بخونم باید از شما اجازه بگیرم
            در ضمن زندگی شخصی دیگران چه ربطی ب شما داره
            کی چه زمانی چیکار میکنه !

      1. ببین تو دخالت نکن این دو تا سر بدی دارن بزار خودشون با هم چچونه بزنن
        ماشاالله اینقدر دیگه زود به زود پارت داریم ممبر ها اینجوری خودشون سر گرم میکنن خخخخخ

  5. رمان خوبیه حیف دیر پارت میذارین من تو روبیکا خوندمش اون هنوز کلی عقبه سرچ کردم پیداش کردم کلی ذوق کردم😍ممنون از نویسنده

  6. تو رو خدا اول یه رمانو تموم کنید بعد برید سر بعدیش الان نه معلومه تکلیفه ارمین و هانا چیه نه مهرداد و ترانه بعد با این روال پارت گذاشتن باید نوادگانمون بیان سر قبرمون تعریف کنن ته این رمانا چی میشه

  7. حالا یه زره جنبه هم خوب چیزیه اونم واسه یه استاد دانشگاه مملکت
    بعدشم حالا که من دارم توزندگی شخصی شما دخالت میکنم می تونم بپرسم شما کدوم استان و کدام دانشگاه درس میدین ؟؟؟
    که مطمئن شم و یه وقت مسیرم اونور نخوره با این استادای گند دماغش
    البته ببخشیدا

    1. خواهش می کنم حرفتون رو ک زدین ببخشید اخرش چه معنی میده ؟؟
      دلیلی نمی بینم بخوام زندگیم رو برای ی الف بچه (البته از لحن بیانتون پیداست )رو دایره بریزم جهت اصلاع دیدن که ادم هایی سرشون تو زندگی خودشون بوده چیزی شون نشده مهنا خانوم

      1. هِه باشهه ما الف بچه شما بزرگ ولی بزرگ بودن به سن و سال نیست به یه زره عقل و شعوره
        در ضمن من اطلاع دارم که بعضی ها یه چیزی شون شده استاد سججاد به خاطر همین سرم و فقط تو زندگی خودم نمیریزم میترسم یه چیزیم بشه

  8. در ضمن بايد اضافه كنم كه درسته رمان هم زاده عقل نويسندس مثل همه ي فيم و….وفقط داستانه ولي يه جورايي به بعضي اركان ها توهين ميشه مثل همين رمان هاي استادمغرور من ..
    به اساتيد
    وبعضي رمان هاي ديگر مثل رمان هاي
    پليسي پزشكي و…

  9. من بیشتر از خوندن رمان از این کامنت ها لذت میبرم😹
    دمتون گرم…
    ولی خدایی هانا و بچش چی شدن؟چرا ارمین عین خیالش نیس ک زن و بچش نیستن؟!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن