رمان استاد خلافکار پارت 21 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۱

 

تڪونی خوردم و نگاهش ڪردم.
درو محڪم به هم ڪوبید و با قدمای بلند به سمتم اومد.
تنم منقبض شد و ناخودآگاه دستمو جلوی صورتم گرفتم.
جز صدای نفس های بلند عصبیش هیچ خبری نشد.دستمو برداشتم و نگاهش ڪردم.
ڪاملا معلوم بود عصبیه… اون هم زیاد!
انگشتش و با تهدید جلوم تڪون داد و لب باز ڪرد چیزی بگه اما منصرف شد.
ڪلافه برگشت و چنگی لای موهاش زد و زیر لب گفت
_لعنت به چشات.
آروم گفت اما من شنیدم و خودمو زدم به نشنیدن.
بلند شدم و در حالی ڪه سعی می‌ڪردم صدام نلرزه گفتم
_چی ڪار ڪردی با آرش؟
برگشت و با نگاه بدی پرسید
_مهمه واست؟
خواستم بگم البته ڪه مهمه اما پشیمون شدم. پا رو دم امیر میذاشتم تهش پشیمونی واسه خودم داشت.
بدون هیچ فاصله ای ازم ایستاد و شمرده شمرده گفت
_عقد میڪنیم. دائم… همین فردا.
مات نگاهش ڪردم و گفتم
_چرا مزخرف میگی؟
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و ملتهب گفت
_میدونی چه قدر به خودم لعنت می فرستم ڪه نمیتونم همین الان تو رو مال خودم ڪنم؟
دستامو روی سینش گذاشتم و هلش دادم اما میلی متری تڪون نخورد ڪه هیچ دستشو دور ڪمرم حلقه ڪرد.
معذب گفتم
_ولم ڪن امیر…
پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و آروم زمزمه ڪرد
_به قلبت بگو اون یارو رو پاڪ ڪنه.بزنم به سیم آخر می‌ڪشمش…میڪشم به خدا …هم اونو هم تو رو…
نالیدم
_امیر برو عقب…
سرشو توی گردنم برد و حریصانه نفس ڪشید. پچ زد
_تو مال منی!
لبش ڪه به پوست گردنم خورد با تمام توان هلش دادم و عقب رفتم.
نفس زنون نگاهش ڪردم و گفتم
_تو روانی امیر…
به سمت در پا تند ڪردم ڪه با اون هیڪل گندش جلوی راهم سبز شد..
یه دستشو روی دهنم گذاشت و با دست دیگش تنمو بلند کرد.
زورش انقدر زیاد بود که با وجود دست و پا زدنم میلی متری هم دستش شل نشد.
با آرنج دستگیره ی درو باز کرد و از اتاق بیرون رفت.
این روانی امشب پاک زده بود به سرش.
از پله ها مثل گونی سیب زمینی منو برد پایین و به نگهبانا گفت درو باز کنن.
با وجود تمام لگد پرونیام بازم نتونستم حریفش بشم و تا به خودم اومدم که پرتم کرد داخل ماشین و به ثانیه نکشید سوار شد و قفل مرکزی رو زد.
نفس زنون و ترسیده گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟
استارت زد و با اوقات تلخی گفت
_فقط ببند دهنتو.

با سرعت از خونه خارج شد.
سرعتش چنان زیاد بود ڪه هر آن حس میڪردم لاستیڪ های ماشین در میاد.
با شونش ڪوبیدم و داد زدم
_ڪجا داری میری؟نگه دار ماشینو.
نگه نداشت هیچ سرعتشو بیشتر ڪرد.
خودمو جلو ڪشیدم و فرمون و ڪج ڪردم و گفتم
_من با تو بهشتم نمیام بزن ڪنار.
صدای دادش بلند شد
_برو عقب…
اعتنایی نڪردم،حاضر نبودم این بار به هیچ قیمتی تسلیمش بشم.
همون لحظه ماشینی از روبه رو اومد.امیر از ترس برخورد با ماشین فرمون و ڪج ڪرد. چشمم به دره ای ڪه داشتیم با سرعت به سمتش می رفتیم افتاد.
با وحشت جیغ ڪشیدم و دستامو جلوی صورتم گرفتم.آخرین چیزی ڪه فهمیدم تڪون های شدید ماشین بود.

* * * * *

جلوی چشمم حلقه رو توی انگشت ساناز ڪرد. دلم می‌خواست داد بزنم اما انگار به زبونم قفل زده بودن.
فقط تونستم آروم بنالم:
_نرو آرش…
با نفرت نگاهم ڪرد و گفت
_تو بهم خیانت ڪردی.
نفسم بالا نمیومد.با این وجود گفتم
_من بهت خیانت نڪردم… هیچ وقت نڪردم…
دستم فشرده شد. سرمو برگردوندم و با دیدن امیر خواستم عقب بڪشم ڪه اجازه نداد.
با همون نگاه گرگ مانندش نگاهم ڪرد و گفت
_بهت گفتم از همتون انتقام می‌گیرم.
اسلحه رو به سمت آرش نشونه برد.قلبم از حرڪت ایستاد خواستم بپرم جلوی اسلحه اما پاهام به زمین قفل شده بود. داد هم نمیتونستم بزنم.
همزمان با شلیڪ تیر تڪون شدیدی خوردم و چشمام باز شد.
گیج و گنگ به اطراف نگاه ڪردم و اولین چیزی ڪه دیدم سر مردی بود ڪه روی دستم گذاشته شده بود و اشڪ می ریخت. اینو از تڪون خوردن شونه هاش فهمیدم.
صدای دینگ دینگ دستگاه میومد. دورمو ڪه نگاه ڪردم فهمیدم یه عالمه سیم بهم وصله.
توان بلند شدن نداشتم.فقط ناله ی خفیفی از گلوم بیرون اومد
_آرش.
با شنیدن صدام سر بلند ڪرد و با دیدن چشمام چند لحظه ای مات و مبهوت بهم خیره شد.
منم بهش زل زدم.چرا داشت گریه میڪرد؟
با لڪنت گفت
_ب… بهوش اومدی؟
ماسڪ روی دهنمو برداشتم و با صدایی ڪه شڪ داشتم متعلق به منه گفتم
_آرش…
دستشو روی صورتم گذاشت و بی تاب گفت
_جان آرش…به هوش اومدی لیلی.خدا مجازاتم نڪرد تو رو بهم برگردوند صبر ڪن برم دڪتر تو خبر ڪنم.
دستشو گرفتم و ملتمس گفتم
_نرو… تو رو خدا نرو…تنهام نذار.
خم شد و دیوانه وار صورتم رو بوسید و پچ زد
_فقط میرم دڪتر تو خبر ڪنم عزیزم… میام الان.
این بار اعتنایی به نگاهم نڪرد و رفت.رفت پیش ساناز…من چرا اینجا بودم؟چشمامو بستم. دلم مرگ میخواست….اصلا شاید خدا خواسته قبل از مرگم یه بار دیگه ببینمش! لبخند محوی زدم.
مثل همیشه نگاهم می‌ڪرد. عاشق بود…نگران بود.اما من… خسته بودم،اون قدری ڪه میتونستم همه ی عمر باقی موندم رو بخوابم.

این بار ڪه چشمامو باز ڪردم توی یه اتاق سفید بودم سرمو برگردوندم و قامت آرش رو تشخیص دادم ڪه پشت به من روبه روی پنجره ایستاده بود.
زبون خشڪ شدمو تڪون دادم و گفتم
_میشه یه ڪم آب بهم بدی؟
برگشت و با دیدن چشمای بازم نفسی آسوده ڪشید و گفت
_بیدار شدی!
به سمتم اومد.. از بطری ڪنارم لیوانی پر ڪرد.
ڪنارم روی تخت نشست. خواستم سرمو بلند ڪنم ڪه دستش دور شونم پیچیده شد و تنم رو بالا آورد.
نگاهم مات چشماش شد.لیوان آب رو به سمت لبم آورد.
خیره به چشماش جرعه ای خوردم و سرمو عقب ڪشیدم.
بدون هیچ حرڪتی به صورتم زل زد.انگار قصد نداشت دستشو از دور شونم برداره.
نگاهم و ازش گرفتم ڪه به خودش اومد.روی تخت صافم ڪرد و عقب ڪشید.
گفتم
_چرا به خانوادم خبر ندادی؟نمیخواستم مزاحم تو بشم.
_مزاحم؟
رومو ازش برگردوندم. چونم لرزید و گفتم
_تازه دامادی…الان باید با عروست ماه عسل باشی نه تو بیمارستان.
دستش زیر چونم نشست و سرمو به سمت خودش برگردوند. هر ڪاری هم ڪردم نتونستم مانع اشڪی ڪه روی گونم چڪید بشم.
با انگشتش اشڪمو پاڪ ڪرد و گفت
_اگه میدونستی تو این چند روزی ڪه بیهوشی چی ڪشیدم الان این طوری حرف نمیزدی!
به خودم جرئت نگاه ڪردن بهش رو دادم و گفتم
_چرا؟ترسیدی بمیرم و انتقامت نصفه نیمه بمونه؟
به جای جواب دادن خیره نگاهم ڪرد ڪه پرسیدم
_امیر چطوره؟
اخم ریزی ڪرد و گفت
_نمی‌دونم. ولی دعا ڪن بمیره چون اگه نمیره خودم میڪشمش.خودش به جهنم بلایی سر تو میومد…
وسط حرفش پریدم:
_تقصیر من بود. من… من باعث اون تصادف شدم.
اشڪام جاری شد و هق زدم
_من ڪردم… چون ڪه… چون ڪه گفت می‌خواد عقد دائم بخونه بین…
عصبی وسط حرفم پرید
_ڪاری به ڪار اون شارلاتان ندارم.تو سری بعد حواست باشه…
سرش و جلو آورد و آروم تر گفت
_حق نداری با جون خودت بازی ڪنی!
مظلومانه گفتم
_می ذاشتم اون عقدم ڪنه؟
پوزخندی زد و گفت
_اگه پشت سرتو نگاه می‌ڪردی می‌دیدی ڪه پشتتم. چنین اجازه ای نمیدادم.
اشڪ تو چشمام جمع شد و نالیدم
_آرش من هنوز…
با گذاشتن انگشتش روی لبم مانع ادامه ی حرفم شد.
میخواست یه چیزی بگه اما در اتاق باز شد و ساناز داخل اومد.
با اومدنش عقب ڪشید.ساناز نگاه بی تفاوتی به من انداخت و گفت
_خدا بد نده!
سر تڪون دادم و گفتم
_امیر چه طوره؟
با طعنه گفت
_مهمه واست؟نه خوب نیست… میتونی خوشحال باشی امڪان مردنش زیاده!
سڪوت ڪردم. حس بدی سراغم اومد…حتی فڪر اینڪه امیر بمیره هم غیر ممڪن بود.
ساناز بیخیال قیافه ی درهمم رو به آرش گفت
_اینم ڪه زنده شد اگه دلت میخواد بیا یه سر بریم خونه حداقل لباس عوض ڪن!
اخمای آرش در هم رفت و گفت
_من همین جا هستم. تو خسته شدی برو!
ساناز با سرزنش نگاهش ڪرد و بدون حرف بیرون رفت.
چهره ی امیر جلوی چشمم اومد و بی اراده بلند شدم ڪه آرش گفت
_چی ڪار داری میڪنی؟
سوزن سرم رو از دستم ڪشیدم و گفتم
_باید امیر و ببینم

جلوی روم ایستاد و با فڪ محڪم و قفل شدش غرید
_دیگه نمی‌بینیش!
بازوهام و گرفت و دوباره وادارم ڪرد روی تخت دراز بڪشم.
دستشو ڪنار بالشم گذاشت. به سمتم خم شد و گفت
_چشمت حتی به جنازه ی اون حروم زاده هم نمیوفته!
ته دلم اعتراف ڪردم دلم برای دستور دادناشم تنگ شده بود.
نفس عمیقی ڪشیدم و عطرش و وارد ریه هام ڪردم.
صاف ایستاد و گفت
_سعی ڪن یه ڪم بخوابی! یڪی و صدا میڪنم سرم تو وصل ڪنه.
سر تڪون دادم و چشمامو بستم. صدای قدم هاشو شنیدم ڪه از اتاق بیرون رفت.
خوابم نمیومد اما انقدر بی حال بودم ڪه چشمام خیلی زود گرم شد.

* * * * *
با حس نوازش موهام بیدار شدم اما چشمام و باز نڪردم.
حتی با چشم بسته هم می تونستم حسش ڪنم.
خودش بود…وجودم غرق لذت شد. دست مردونش روی گونم ڪشیده شد و آروم گفت
_الان باید مال من می بودی…
قلبم شروع به ڪوبیدن ڪرد.آروم پلڪم و نوازش ڪرد و صداش لرزید
_ڪی وقت ڪردی انقدر بی رحم بشی؟
ڪاش میشد بگم من بی رحم نیستم آرش…
دستش از روی پلڪم پایین اومد و انگشت شصتش روی لبم نشست..
تمام تنم داغ شد. پچ زد
_مال منم نباشی،دیگه نمی‌ذارم دست هیج لاشخوری به تنت بخوره!
ڪاش قلب لعنتیم آروم تر می ڪوبید تا مبادا بفهمه بیدارم.
با حس داغی نفس هاش ڪه روی صورتم پخش شد رسما گر گرفتم.
نزدیڪ خودم حسش میڪردم. خیلی هم زیاد.
نفس عمیقی ڪشید… بلند و سنگین.
لحظه ای نگذشت گوشه ی لبم از گرمای لبش داغ شد و دیگه نتونستم عادی باشم.
نفس بلندی ڪشیدم و چشمام باز شد.
نگاهم به چشماش افتاد. عقب ڪشید..
با نفسی قطع شده گفتم
_چی ڪار میڪنی آرش؟

انگار فڪر اینو نڪرده بود ڪه بیدار بشم.
روشو اون طرف ڪرد و چند تا نفس عمیق ڪشید.
از غفلتش استفاده ڪردم و دستمو جای بوسه ش گذاشتم و لبخندی زدم.
با تاخیر برگشت و بدون اینڪه به چشمام نگاه ڪنه گفت
_میرم بیرون استراحت ڪنی.
به ثانیه نڪشید از اتاق بیرون رفت و درو بست.
با لبخند به در بسته زل زدم و گفتم
_هنوز دوستم داری.
* * * * *
_یعنی چی آقای دڪتر؟ یعنی دیگه اصلا به هوش نمیاد؟
متاسف گفت
_نمی تونم قطعی چیزی بگم.بستگی به مقاومت بدن بیمار داره.ممڪنه فردا به هوش بیاد. ممڪنه یه ماه دیگه… یا بیشتر… احتمالای دیگه ای هم هست فقط باید منتظر باشیم.
نگاهش ڪردم…باور ڪنم داره راجع امیر حرف میزنه؟
با اجازه ای گفت و ازم فاصله گرفت.
آرش با اخم و غضب گفت
_باید زنده بمونه. هنوز ڪارم با اون بی شرف تموم نشده

پوزخندی زدم و گفتم
_عیب نداره من هستم. انتقامت نصفه نمیمونه…
جلو اومد و غرید
_اعصابم به اندازه ی ڪافی خورد هست لیلی تو…
وسط حرفش پریدم
_دروغه؟تو ڪی انقدر عوض شدی ڪه به خاطر انتقام بری با ساناز ازدواج ڪنی؟
معنادار نگاهم ڪرد و گفت
_فرض ڪن دوسش دارم.
با طعنه گفتم
_واسه همینه دو هفته ی اول ازدواج تو توی بیمارستان با منی؟
سڪوت ڪرد. این بار من جلو رفتم و گفتم
_قدم بعدیت چیه؟ هم؟ کنجکاوم بدونم چی کار میخوای بکنی که…
بی توجه به اینکه تو بیمارستانیم صداش بالا رفت
_هر کاری واسه اینکه دلم خنک شه.واسه اینکه یادم بره…لیلی من مرد بودم.. مردونگی کردم که تا الان نکشتمت. مردونگی کردم زنی رو که تو بغل یکی دیگه رفته رو نکشتم.مردونگی کردم که اون حروم زاده رو نکشتم.اگه آروم میشی بگم…ساناز ذره ای واسم اهمیت نداره.اگه قراره برای نابود کردن اون حروم زاده خواهرش و قربانی کنم این کارو میکنم اما اونم به زانو در میارمش….واسه همین خاطر تو جمع میکنم. من تا اون حروم زاده رو به زانو در نیارم اجازه ی مردن بهش نمیدم… نمیدم لیلی

🍁🍁🍁🍁

پارت گذاری هر شب در کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

30 دیدگاه

  1. من تو چنل تلگرام خوندم بازن مضخرف و بی سرو ته جالبیش اینه لیلی مثل تو تب داغ هوس تصادف میکنه بعد آرش میاد بوسش میکنه و میگه من دوست دارم و خلاصه چرت و پرتو درهم برهم و بازم تقلید واقعا سر کاریم

  2. همه چی باز پیچیده تر شده بدتر شده بهتر نشده الان آرمین کو ساناز چیشد بابای لیلی دنبال بچش نمیره واقعا به این نتیجه رسیدم که خود نویسنده هم مونده چطور تمومش کنه و به هانا آرمین ربطش بده

  3. واقعا فازه نویسنده چیه؟
    از فصل اول تا الان موضوع ها همه تقریبا یکیه هرکی ندونه فک میکنه عقده داره که تو همه رمان هاش یه مرد قوی و پولدار هست با یه دختر بی کس که مجبور میشه با مرد ازدواج کنه چرا واقعا ؟ چرا تو این همه موضوع و شخصیت یه دختر مغرور و خوب پیدا نمیشه ؟ چرا لیلی هم الان باید دستمالی امیر و آرش باشه چرا موضوعاتتون همش درمورد برتری مرد نسبت به زنو تجاوز و بیکسیو مجبور بودن و این چیزاس؟ مگه لیلی از یه خانواده پولدار نیست مگه خانواده نداره ؟ مامان باباش نمیگن بچمون کوش؟

    1. حالم بهم خورد این دیگه چه طرز رمان نوشتنه .یکی نیس به این نویسنده محترمش بگه تو که بلد نیستی رمان بنویسی خوب ننویس .من تا این جا رمان رو به خاطر هانا خوندم .گور بابای هانا دیگه وقتمو به خاطر این رمان مزخرف خراب نمیکنم بره به درک.

  4. این لیلیه سوگله هرکی هست بی پدر مادره؟یعنی چی بابا؟اصلا انگار نه انگار که خانواده داره خیر سر نحضش.آخه کدوم پدر مادری اونم تو ایران دخترشو به باد هوا میفرسته اونم بدون اینکه ازش خبر داشته باشه؟پس لاله چی شد؟امیر ازش انتقام گرفت اونم رفت به خوبی و خوشی زندگی کرد؟معلوم نیست آرش چجوری یهو خرس مهربون شد؟مسخرست رمانش اونم ناجوووووووووووووووور.اوف……………اولش یه کاری میکنن که آدم تشویق شه رمانو بخونه بعد که دیگه آدم ئنمیتونه رمانو ول کنه میشینن لوس بازی در میارن رمان و چرت میکنن یا الکی طولش میدن یا ادای نویسنده های مشهور و در میارن.این اصلا رمان نیست که..یه داستان احمقانه و بیشعورانست.فک کرده هرچی بیشتر از رابطه توی رمانش استفاده کنه رمانش عشقولانه تر و خوشگل تر میشه اما دقیقا بر عکسه.نویسنده واقعی کسیه که بتونه بدون داشتن این جور چیزا تو رمانش افراد بیشتری جمع کنه.ه..ههه..

  5. میدونید چیه ؟
    اقا اینامارو مسخره کردن
    ببخشید اقا ادمین یا هر کسع دیگه ای که این نوشته رو می خونید
    میشع لطف کنید ب نویسنده بگید که هر چ زودتر این رمانو تموم کنن حتما که نباید تعداد پارت ها طولانی بشه استاد مغرور منم بیست هشتا پارت داشت ولی رمان قشنگی بود پس حتما نباید تعداد پارت ها زیاد باشن بعضی مواقع رمان هایی هستند که تعداد پارتاشون کمه ولی بی نظیرن بعضی هاهم مثل این رمان که میگین
    تازه این شروعشع اصلا زیبا نیسیتن و یک چیز دیگع ما چیزی می خوایم که ب واقعیت جامعه ای کع توش زندگی میکنیم نزدیک باشع و خودتونم میدونید این رمان اصلا همچین چیزی نیس پس ب ماهم حق بدین که خوشمون نیاد
    تشکر….

  6. این رمانها وسبک نوشتاریشون تجاوز به فرهنگ و شعور جامعه هست، یک جور ترویج فرهنگ غلط که زن همیشه بد بخت و بی دست و پا و بی کس و کار ه و مردها قدرت برتر و صاحب اختیار.
    جمع کنید بابا ، یکی به نویسنده بگه که افکار مریضشو که نباید به صورت داستان بنویسه،

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن