رمان استاد خلافکار پارت 17 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۷

محکم تخت سینه ش کوبیدم و داد زدم
_چه شوهری هان؟من ازت متنفرم امیر متنفر…
یقه مو توی مشتش گرفت و با عصبانیت هلم داد و محکم کوبوند به دیوار و گرگ درونش بیدار شد.
فک محکمش قفل کرد و غرید
_داری صبرم و لبریز میکنی لیلی…تو این خونه میمونی…کنار من …
با جسارت جلوش قد علم کردم و گفتم
_مگه اینکه منو بکشی!
تو اوج عصبانیت تک خنده ای کرد و گفت
_تو هنوز نفهمیدی کشتن من روشش فرق داره؟من ذره ذره نابود میکنم به درونت نفوذ میکنم و متلاشیت میکنم.
لعنتی دست سالمش رو روی قفسه ی سینم گذاشته بود و نمیذاشت تکون بخورم.
غریدم
_نمیتونی منو بترسونی… دیگه نمیتونی!
_دلت به این خوشه که لاله الان ور دل مامان جونت نشسته؟
سکوت کردم که ادامه داد
_یا دلت به آرشی خوشه که تو روتم نگاه نمی‌کنه.
صورتم جمع شد و گفتم
_همش تقصیر توعه.
ابروهاش بالا پرید و گفت
_یعنی می‌خوای بگی لذت اون شب فقط برای من بود؟هممم؟
نفس بریده از فرط خشم گفتم
_من هیچی از این مزخرفاتی که تو میگی یادم نمیاد من…
صورتش جلو اومد و آروم پچ زد
_می‌خوای برات یادآوری کنم؟میخوای یه بار دیگه تا مرز بی هوشی ببرمت؟که بی رمق و شل بیوفتی تو بغلم؟که صدات بپیچه تو گوشم؟
چشمام و بستم و یا عذاب نالیدم
_تمومش کن!
بیشتر از قبل توی بغلش حبسم کرد،سرش و نزدیک آورد و کنار گوشم پچ زد
_جات این جاست.. پیش من.سری بعدی که خواستی از کنارم بری کاری و می‌کنم که هوسش بدجور به سرم زده‌…
چند ثانیه ای بعد از حرفش نگاهم کرد و در نهایت ازم فاصله گرفت.
نفس عمیقی کشیدم.به سمت در اتاق رفت و بر خلاف تصورم بدون اینکه از اتاق بیرون بره درو قفل کرد و کلید و توی جیب شلوارکش گذاشت.
به سمت تخت رفت و گفت
_سر و صدا نمیکنی… ببینم اهل وول خوردن تو خواب که نیستی؟
تک خنده ی عصبی کردم و گفتم
_لابد میخوای اینجا بخوابی؟
لم داد روی تخت و گفت
_تو اون مملکتی که بزرگ شدی مرد شبو پیش کی صبح میکنه؟زنش دیگه!
دلم میخواست موهام و از حرص بکشم.
همون جا نشستم و زیر لب گفتم
_بمیرم بهتره!
انگار نه انگار من توی این حالم به دو دقیقه نکشید که نفساش سنگین شد و خوابش برد.
این بدبختی تمومی نداشت انگار…

نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم و با قدمای سبک جلو رفتم.
نمیدونستم خوابش سبکه یا سنگین اما باید این ریسک و میکردم.
آروم کنار تخت نشستم… خودمو به سمتش کشیدم و دستمو کنارش گذاشتم.
دست دیگه م به سمت جیب شلوارش رفت.
آروم دستمو توی جیبش فرو بردم و کلید و ازش بیرون کشیدم.
لبخندی روی لبم اومد…خواستم بلند بشم که مچ دستم رو گرفت.
ترسیده نگاهش کردم.مچ دستمو کشید و پرتم کرد روی تخت و تنم و با تنش حبس کرد.
با پلک نیمه باز نگاهم کرد و گفت
_اومدی پیش من بخوابی عزیزم.
سعی کردم خودم و نجات بدم که لبخند زد و گفت
_لازم نیست خجالت بکشی. چشماتو ببند!
دستش و از روی بازوم سر داد پایین و کلید و از توی مشتم در آورد و بدون اینکه به روم بیاره صاف دراز کشید.
تند از زیر دستش اومدم بیرون و گفتم
_درو باز کن من برم.
با چشم بسته گفت
_درو باز کنم بازم نمیتونی بری!
خواستم حرف بزنم که صدای داد از سر شادی دخترونه ای توی کل خونه پیچید
_اهالییی… بیدار بشید من اومدم.
امیری که تا اون موقع به سختی چشماش و باز نگه داشته بود با شنیدن این صدا مثل برق سر جاش نشست.
یک تای ابروم بالا پرید.بدون توجه به من بلند شد و در اتاقو باز کرد… رفت بیرون.
پشت سرش رفتم بیرون و چشمم به دختر خوش پوش و زیبایی افتاد.
با دیدن امیر جیغی کشید و خودش و توی بغلش پرت کرد.
پوزخندی زدم. لابد اینم یکی از دخترایی بود که گول این دیو دو سر رو خورده بود.
امیر با تعجب گفت
_تو این وقت شب اینجا چیکار میکنی ساناز؟
دختره با هیجان گفت
_بلیط گرفتم و اومدم.خواستم سوپرایزت کنم خوشحال نشدی؟
چشمش به من افتاد و با شیطنت گفتم
_دوست دخترته؟
با جرئت میتونم بگم زبون امیر بند اومده بود.
دختره به سمت من اومد! دستشو به سمتم دراز کرد و گفت
_خوشبختم خانوم خوشگله…من سانازم خواهر امیر.
متعجب نگاهش کردم… باهاش دست دادم و کم کم لبخندی روی لبم اومد
پس تو هم نقطه ضعفی برای خودت داری امیر خان!
ساناز رو به امیر کرد و گفت
_به آرمین زنگ زدم گوشیش خاموش بود.به این آدمات بگو صداش بزنن،دلم تنگشه.
امیر اخم کرد… به سمت ساناز اومد و زیر بازوش و گرفت و با عصبانیت به سمت یکی از اتاقا رفت.
دست به سینه زدم و نگاهش کردم. نقطه ضعف تو هم دستم افتاد امیر خان…

* * * * *
در خونه رو باز کردم و دست به کمر زدم و گفتم
_علیک سلام
فقط سر برام تکون داد، دلخور گفتم
_واقعا که آرمین انگار یه شبه کل خاطرات تو با دوستت بوسیدی گذاشتی کنار. موبایلتم که خاموشه!
بی حوصله بازم سر تکون داد. نگاهی به سر تا پاش انداختم و سری با تاسف تکون دادم. اون آرمین اتو کشیده ی همیشگی کجا و این آرمین کجا؟
با همون بی حوصلگیش گفت
_امیر کجاست؟
جواب دادم
_بالا…
با اخم نگام کرد و گفت
_در که بازه.چرا فرار نمی‌کنی؟ریختی رو هم با امیر جون؟
با حرص گفتم
_نه…فقط تصمیم گرفتم بمونم.یه مدت کوتاه!
پوزخندی زد و گفت
_اوج عشق و علاقه ی شما دخترا همینه دیگه
خواست بره که پریدم جلوش و گفتم
_طوری حرف نزن انگار نمیشناسی منو…آرمین… ساناز تو رو از کجا میشناسه؟چرا هیچی ازش بهم نمیگی؟چرا کمکم نمیکنی امیر و زمین بزنم؟
‌ یه قدم جلو اومد و گفت
_امیر و زمین بزنی بچسبی به آرش؟نفهمیدی چی گفتم بهت نه؟تو ذهن و قلبت یه خط قرمز دور آرش میکشی!آدم بد و خوب نمی‌تونن با هم باشن. تش می‌شه بدبختی… دلم نمیخواد آرش بیشتر از این ضربه بخوره؟بچسب به امیر و زندگیت!
با دلخوری گفتم
_من بدم؟
معنادار نگاهم کرد و قبل از اینکه چیزی بگه صدای داد ساناز اومد
_آرمین…
از پله ها دوید اومد پایین و خواست از گردن‌ش آویزون بشه که آرمین یه قدم عقب رفت و با اخم گفت
_حال بچه بازیاتو ندارم. بکش کنار!
ساناز متعجب گفت
_بعد این همه مدت همو دیدیم اینو میگی؟مگه نیومدی دیدن من؟
آرمین رک گفت
_نه!امیر و صدا بزن.
ساناز عین شله زرد وا رفت.انگار جلوی من خجالت کشید حرف دیگه ای بزنه. به سمت آشپزخونه رفت و گفت
_بالاست…خودت صداش کن!
آرمین خواست بره بالا که پریدم جلوش و با من و من گفتم
_حداقل بگو آرش خوبه یا نه؟
نگاه تندی بهم انداخت و بدون جواب دادن بالا رفت.
نفسمو فوت کردم. انگار چی میشد می گفت حالش خوبه تا دل صاب مرده م آروم بگیره؟
* * * *
غرق خواب بودم که نوازش دستیو روی پام حس کردم.
مثل برق نشستم و با دیدن چشمای خمار امیر گفتم
_چه غلطی داری میکنی؟
تمام تنش بوی الکل میداد.هر وقت آرمین پاش و توی این خونه میذاشت امیر هم هوس مشروب خوردن به سرش میزد و تا خرخره می‌خورد.
کشدار گفت
_می‌خوام یه چیزی بهت بگم؟
دستش و پس زدم و گفتم
_باشه… برو عقب،بعد بگو.
خودش و جلوتر کشید و گفت
_من دارم میمیرم لیلی!
فقط نگاهش کردم.سکسکه ای کرد و بریده بریده ادامه داد
_رو به انفجارم اما نمیخوام کسیو…
دستم و روی سینش گذاشتم و گفتم
_من چی کار کنم روانی برو عقب.
سرش و نزدیک موهام برد و نفس کشید. گفت
_می‌خوام یه بار دیگه شانسمو با تو امتحان کنم.

دستش که به سمتم دراز شد،مچ دستشو گرفتم و پیچوندم که افتاد روی زمین و دست منم کشید.
افتادم روش… خمار گونه خندید و گفت
_وحشی…
خواستم بلند بشم از روش که پرتم کرد روی زمین و این بار نوبت اون بود که خم بشه روم…
نفس زنون گفتم
_قول دادی تا نخوام کاری نداشتی باشی باهام.
با خنده ی جذابی گفت
_خوب رو قولم هستم.
با مشت به سینش کوبیدم و گفتم
_دارم میبینم،بلند شو از روم!
نگاهش و زوم روی صورتم کرد و گفت
_در حالت عادی هات و دیوونه کننده‌ای توی رابطه به جنون میرسونی آدمو..
با حرص گفتم
_بلند شو مرتیکه ی هوس باز عوضی…
نگاهش و روی لب هام انداخت و گفت
_دارم به این فکر میکنم با دو تا قرص درجه ی شهوتت تا چه حد میره بالا…
کارد می‌زدی خونم در نمیومد..
بلند شد،از فرصت استفاده کردم و خواستم در برم که با یه حرکت منو انداخت روی کولش!
با مشت به شونه ش زدم و گفتم
_منو بذار زمین کجا میبری منو؟
جواب مو نداد. از اتاق بیرون رفت…
رنگ از رخم پرید،داشت به سمت اتاق ته راهرو می رفت. همون اتاقی که…
با تته پته گفتم
_اگه این کارو باهام بکنی اول تو رو می‌کشم بعد خودمو…
در حالی که در اتاق و باز می‌کرد گفت
_خوبه که اول منو میکشی منم نیستم که از دست رفتن تو ببینم عزیزم.
وارد اتاق که شد حس کردم وارد کشتارگاه شدم.
درو قفل کرد
وحشت زده همه جا رو نگاه کردم. به محض اینکه زمینم گذاشتم با آرنج توی پهلوش کوبیدم که درد خم شد.
به اطراف نگاه کردم و میله ی بزرگی رو برداشتم.
بالا بردم تا توی سرش بکوبم که به موقع فهمید و میله رو توی هوا گرفت.
دستمو پیچوند و با اون دستای بزرگش چنان سیلی به صورتم زد که افتادم روی زمین و چشمام سیاهی رفت.
موهام و گرفت و گفت
_همیشه هم مهربون نیستم من…

لب هام تکون خورد اما لعنتی یه جوری زده بود که نای حرف زدن هم نداشتم.
بازوم رو گرفت و منو کشون کشون به سمت میله های وسط اتاق برد.
دو میله ی موازی کنار هم…
با دستبند آهنی هر دو دستم و به میله بست و بعد سراغ پاهام رفت.
رسما عین یه حیوون خونگی غل و زنجیرم کرد..
نگاهی به سر تا پام انداخت و به سمت کمد سیاه رفت.
بی رمق حرکاتش و زیر نظر داشتم.
سرنگی رو از مایع بی رنگی پر کرد و به سمتم اومد.
تکونی به دستام دادم و گفتم
_می‌خوای چی کار کنی؟
سرنگ رو جلوی چشمش گرفت و با لبخند محوی گفت
_هیچی عزیزم.میخوام این لذت و دو طرفه کنم!
وحشت زده نگاهش کردم. به سمتم که اومد داد بلندی زدم
_یکی تو این خراب شده نیست کمک کنه… بازم کن امیر خدا لعنتت کنه بازم کن!
باز اون خوی گرگ صفتش بیدار شد و با بی رحمی گفت
_فکر میکنی بابات اون موقعی که مامانم التماسشو می‌کرد رحمی بهش داشت؟
ناباور گفتم
_چی داری میگی؟
جلو اومد و رو به روم ایستاد. گفت
_بذار یه رازی و بهت بگم.
در حالی که قلبم گومب گومب میزد نگاهش کردم که آروم گفت
_جیغ زدن و التماس کردنت حالمو خوب میکنه. جری ترم میکنه واسه دریدنت! جای تو باشم لذتشو می‌برم.
هیچی از حرفش نمیفهمیدم. سرنگ و به سمت رگم آورد و گفت
_اما من اون قدر بی رحم نیستم که لذتشو فقط واسه خودم بخوام… عزیزم.
تا به خودم بیام سرنگ و توی رگم تزریق کرد.
نفسم قطع شد و با گریه گفتم
_چ.. چیکار کردی لعنتی؟چی زدی بهم؟
با خونسردی سرنگ و توی سطل آشغال انداخت و جواب داد
_یه خورده هیجان!
با تته پته گفتم
_چ.. چی؟ چرا مزخرف میگی؟
روبه روم ایستاد.با همون نگاه لعنتیش کل تنم و رصد کرد و دستش به سمت تیشرتش رفت و از تنش در آورد.
دیگه رسما به غلط کردن افتادم،با لبخند موذیانه ای گفت
_تا وقتی اثر کنه، صبر میکنم عزیزم!

🍁🍁🍁🍁

پارت گذاری هرشب در کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

18 دیدگاه

  1. واااااای رمان فقط داره صرف اعمال خاک برسری میشه که
    نویسنده کند ذهن یا کلتو بکوب به یه جایی که مغزت راه بیوفته یا بمیری از دست خودتو رمانای بی سر وتهت راحت شیم
    ای کاش کور میشدم هرگز رمان ارمین و هانا رو نمی خوندم که الان مجبور باشم ۵ روز صبر کنم بعدشم شعر و ور بخونم

  2. بابااااا اين رمان درباره آرمين و هاناست ولي اصلا ازاونا حرفي زده نميشه بعضى مواقع خيلى كوتاه آرمينو مياورى وسط 😐
    اين ديگ از چرت و پرت هم گذشته

    1. به نظره من امیر لی لی رو دوس داره من اول داستان هانا و آرمینو نخونده بودم بخاطر اینکه خیلی این رمان معروف شده بود شروع کردم به خوندن خوشم اومد بعد دیدم بعضیا هی هانا آرمین میکنن رفتم داستان اونارم خوندم و الان بخاطر هردوشون دارم میخونم

  3. ههههیییی ….بعد از ۵ روز انتظار اینا میخوان اون کاره رو کنن…چرا اخه من اگه دارم این رمانو میخونم فقط بخاطر اینه که بفهمم ارمین و هانای گور به گور شده تهش بهم میرسن یا نه -_-

  4. لعنتیا این چی بووود؟
    پنج روزواسه این خیلی زیاده آقا نویسنده انقدر باید قوه تخیلش قوی باشه که بتونه اینارو تو چند ساعت بنویسه نه پنج روز اصن بگیم تازه کاره قوه تخیلش ضعیفه نمیتونه ولی وقتی میبینی رمانت چندین هزار نفر خواننده داره یکم بیشتر به مخت فشار بیار حداقل متنشو بیشتر کن که شروع نشده تموم بشه اینطوری که حال نمیده آدم باید رمانو یه سره بخونه

  5. دیگه خیلی مزخرف شده من که دیگه نیستم حیف وقتم و اینترنتی که حروم این رمان مزخرف کردم برعکس جلد اول و دوم نه تنها بی معنی و مزخرفه بلکه من هیچ ربطی بین این رمان با دو جلد قبلی نمیبینم من که دیگه نیستم

  6. ولی از نظر من اون چیزی که چرته حرفای شماست همش هانا ارمین هانا ارمین بسه دیگه من خودمم عروس استادو خوندم خیلیم دوست دارم که ادامشو بخونم اما شماها ام دیگه زیادی دارید کلی بازی در میارید …🙃

    1. برو بشین بزار باد بیاد بچه بعدشم کولی رو اینجوری مینویسن نه اینجوری=کلی
      بعدشم نویسنده به اصطلاح محترم فصل اول رو کامل و بی نقص تحویل داد سر فصل دوم زد شتید تو رمان بعد دیگه نمی دوست چجوری جمعش کنه گفت فصل بعد
      فصل بعد اومدیم که از ۱۷ تا پارت سر جمع ۱۵ تاش صرف اعمال خاک بر سری میشه
      حالا هم که وعده داده فصل چهارم سرنوشت ۴ تا نره خرو وکره خر مشخص میشه اونم با این وضعیت پارت گزاری
      احتمالا یا نوه هامون میان سرنوشت نره خرا رو میفهمن یا ب صورت فسیل خودمون از وضعیت نره خرا با خبر میشیم
      خواشا تو کاسه داغ تر از اش نشو

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن