رمان استاد خلافکار پارت 16 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۶

 

مچ دستمو گرفت و خواست دنبال خودش بکشونه که دستشو پیچوندم و خواستم با پا ضربه فنیش کنم که هدفمو فهمید جا خالی داد.
زیر بازوم و گرفت و با خشونت دنبال خودش کشوند.
با تقلا گفتم
_پیدات کردن دیگه…الکی فرار نکن… دستت رو شد امیر خان.
سرعت قدماشو بیشتر کرد و گفت
_تو هنوز منو نشناختی!
صدای شلیک برای لحظه ای متوقفش کرد.از فرصت استفاده کردم… هلش دادم و با تمام سرعت به سمت در دویدم مه صدای عربده ش بلند شد
_جواد بگیر این خیره سرو…
به ثانیه نکشید که جواد با اون هیکل گنده ش جلوم ظاهر شد… مثل پر کاه بلندم کرد و دنبال امیر وارد زیر زمین شد.
نه داد و بیداد نه تقلا فایده ای نداشت.
از راه زیرزمینی یه در مه همرنگ دیوار بود و باز کرد.
چشمام گرد شد و گفتم
_راه در رو داری؟ من نمیام… آرششششششش!
امیر با خشم گفت
_ببند دهنتو.خفش کن جواد.
جواد سر تکون داد و تا خواست حرکت کنه صدای مقتدر و آشنایی اومد
_تکون نخور!
خوشحال از غفلت جواد استفاده کردم و پریدم پایین. خواستم به سمت آرش برم که امیر موهام و کشید سمت خودش.
صدای آخم بلند شد:
_نکن وحشی!
آرش با اخم گفت
_راه فراری نداری امیرکیان فرهمند اینجا واسه تو آخر خطه!
اسلحه ی سردی رو روی شقیقه م حس کردمو نفسم بند اومد
امیر با تهدید گفت
_مطمئنی فقط آخر خطه؟
آرش نگاه بی رحمی به من انداخت و گفت
_منو با جون زن خودت تهدید نکن.
ناباور به آرش که اسلحه شو به سمت امیر نشونه گرفته بود نگاه کردم.
یعنی مردن من براش اهمیتی نداشت؟
امیر با بدجنسی گفت
_یعنی بمیره؟
نگاهم محو آرش بود.مثل سنگ شده بود.به من نگاه کرد و سرد گفت
_هیچ کس جز تو نمی‌میره.
تا بخوام منظور حرفشو بفهمم،به بازوی امیر شلیک کرد. اسلحه از دست امیر افتاد. جیغ خفه ای کشیدم.
جواد خم شد تا اسلحه رو برداره که محکم روی دستش زدم و به سمت آرش دویدم و پشتش مخفی شدم.
دستبند به دست به سمت امیر رفت و با نفرت گفت
_قسم خورده بودم خودم پایانتو مینویسم.

* * * * *
اشکاشو پاک کردم و گفتم
_تموم شد دیگه گریه نکن خواهری!
هق زد
_دلم خیلی برات تنگ شده بود آبجی،ببخشید…به خاطر من…
بغض دار وسط حرفش پریدم
_به این چیزا فکر نکن،بعدا راجع بهش حرف می‌زنیم.
بینی‌شو بالا کشید و گفت
_امیر کاری باهات کرد؟اذیتت کرد؟لیلی راستشو بگو…میونت با آرش بهم خورده. چرا؟
لبمو گاز گرفتم و خواستم حرفی بزنم که چشمم روی آرش قفل شد.
اسلحه به دست ایستاده بود و داشت با یکی از سروان ها حرف میزد.
دلتنگ و بی طاقت به اندام قوی و ورزشکاریش توی لباس فرم نگاه کردم.انگار سنگینی نگاهم و حس کرد که سرش و به سمتم برگردوند اما کاش اصلا نگاهم نمی‌کرد. تحمل این نگاه سرد و پر از نفرتشو نداشتم.
خیلی سریع نگاهشو ازم گرفت. سرمو پایین انداختم..لاله گفت
_آبجی…اینا همش تقصیر من…
وسط حرفش پریدم
_همش تقصیر منه.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_اما دیگه مهم نیست همین که بهم رسیدیم کافیه!
محکم بغلش کردم…دقیقه ای نگذشته بود که چیزی روی شونه هام افتاد. نگاهی به کت مشکی انداختم سرمو بلند کردم. آرش بدون نگاه کردن به صورتم گفت
_برو یه چیز درست تنت کن… لاله، تو هم بلند شو باید بریم کلانتری!
لاله بی حرف اشکاشو پاک کرد و بلند شد.
نگاهم محو صورت اخمالود و خشن آرش بود.بی اعتنا پشتشو کرد و خواست بره
که صداش زدم… ایستاد… بلند شدم و گفتم
_ممنونم!
به سمتم برگشت و گفت
_بابت؟
سرم پایین افتاد و گفتم
_بابت پیدا کردن لاله و…
یه قدم جلو اومد و محکم گفت
_من پلیسم… کارم اینه!
سر تکون دادم و گفتم
_می‌دونم،پرونده ی ناموفق نداشتی تا الان خوشحالم که از اینم سر بلند اومدی بیرون.
سکوت کرد. دلم پر میزد واسه بغل کردنش،چی میشد اگه الان…
_متاسفم.
تند سر بلند کردم و گفتم
_واسه چی؟
یه قدم نزدیک اومد و سرد گفت
_واسه اینکه شوهرت قراره بقیه ی عمرش و تو زندان بگذرونه.
دلم گرفت…با بغض گفتم
_آرش من…
انگشتشو بالا آورد و روبه روی صورتم گرفت و گفت
_هیش…حق صدا زدن اسممو نداری دیگه!
اشکم روی گونه م افتاد و گفتم
_میدونم… از این به بعد یکی دیگه قراره این طوری صدات… صداتون بزنه. ببخشید جناب سرگرد!
نتونستم بیشتر از اون تحمل کنم و به سمت ساختمون دویدم و اشکام راه خودشونو پیدا کردن. لعنت به اونی که بعد من قراره صدات بزنه!

* * * * *
لاله با چشمای اشکی از اتاق بیرون اومد.تند از روی صندلی بلند شدمو گفتم
_خوبی؟
سر تکون داد و گفت
_خوبم… گفت تو بری داخل!
نشوندمش روی صندلی و با قدمای سست به سمت اتاقش رفتم.
چند تقه به در زدم و وارد شدم نگاهم دور تا دور اتاق چرخید.
اولین باری که اعتراف کرد یه حسی بهم داره توی همین اتاق بود.
بارها و بارها توی همین اتاق…
با صدای محکمش به خودم اومدم
_درو ببندید!
درو بستم و آروم به سمتش رفتم و روی صندلی نشستم. حتی روی نگاه کردن به صورتشم نداشتم.
دستاشو روی میز گذاشت و یه کم به جلو خم شد و با اون صدای مقتدرش گفت
_توی این مدتی که با شوهرتون بودید به مورد مشکوکی بر نخوردید؟
طوری باهام رفتار می‌کرد انگار غریبه م… گفتم
_نه…توی اون خونه هیچ مدرکی نگه نمی‌داشت.
_تلفن چی؟تلفن مشکوکی که…
وسط حرفش پریدم و خیره توی چشماش گفتم
_اصلا خونه نمیومد که من بخوام به حرفاش پای تلفن گوش بدم.
صورتش به قرمزی میزد و با اینکه خودش رو خونسرد نشون میداد باز هم می‌فهمیدم که عصبیه!
آروم ولی خشن پرسید
_یعنی تازه عروسش و توی اون خونه تنها می‌ذاشت درسته؟
نالیدم:
_لطفا تمومش کن.
اشاره ای به پرونده کرد و گفت
_سوالاییه که باید جواب بدی.فکر کنم خودت بدونی.چی شد که با امیر کیان فرهمند ازدواج کردی؟
انگار میخواست شکنجه م کنه..سرمو انداختم پایین تا چشمای اشکیم و نبینه و گفتم
_مجبور شدم.
صدای پوزخندی توی گوشم پیچید. همون لحظه موبایلش زنگ زد…نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت و برعکس همیشه که موقع بازجویی تماس و ریجکت می‌کرد این بار جواب داد و گفت
_جانم عزیزم؟
برق گرفته نگاهش کردم…خیره به چشمام به مخاطب پای تلفنش گفت
_اداره‌م فکر کنم امشب نتونم بیام اما فردا صبح میام میبینمت.
خندید و بی توجه به نگاه من گفت
_دل منم برات تنگ شده.
بی طاقت بلند شدم و گفتم
_میرم بیرون…
با جدیت گفت
_هنوز سوالام تموم نشده خانوم سماوات…. عزیزم من بعدا بهت زنگ میزنم کار دارم الان.
پشتمو بهش کردم تا اشکامو نبینه… لعنتی بهش نگو عزیزم…
از جاش بلند شد. صدای قدم های محکمش رو شنیدم که هر لحظه بهم نزدیک میشه.
پشت سرم ایستاد و گفت
_بشین!
اشکامو پس زدم.برگشتم و با عصبانیت گفتم
_چرا میخوای شکنجم بدی آرش؟
پوزخندی زد و گفت
_حداقل الان به شوهرت خیانت نکن.وقتی که مال من بودی تحمل نداشتم مرد دیگه ای رو با اسم صدا بزنی.حتما اونم خوشش نمیاد.
اشکام ریخت… من که اصلا گریه نمیکردم حالا…
نگاهش روی اشکم ثابت موند.فکش قفل کرد و غرید
_اگه به قطره اشک دیگه بریزی…
ساکت شد.چنگی به موهاش زد و با کلافگی و اخم گفت
_بمون همین جا .
و با قدم های بلند و محکم از اتاق بیرون رفت.

* * * *
حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.ناباور گفتم
_تو چی داری میگی آرش؟
با خشم داد زد
_همین دیگه،همتون شدید مدافع یه آدم حروم زاده.
وا رفتم و گفتم
_یعنی الان امیر آزاد میشه؟
از عصبانیت رو به انفجار بود،غرید :
_خواهر احمقت سیر تا پیاز کثافت کاریاش و میدونه اما چیکار کرد؟پشت اون مرتیکه در اومد و گفت با میل خودش با امیر فرار کرده…حالا هم هیچی دست من نیست،هیچی!
سرمو بین دستام گرفتم و گفتم
_امکان نداره!
پوزخندی زد و گفت
_تو که باید خوشحال باشی.شوهرت آزاد میشه!
مثل برق از جام پریدم و گفتم
_بس میکنی یا نه؟
پشتشو بهم کرد،بازم اون امیر لعنتی یه راهی برای در رفتن پیدا کرد. بازم خودشو نجات داد…
نگاهم با نفرت قفل روی اتاق بازرسی شد. با عصبانیت به همون سمت رفتم که بازوم کشیده شد و آرش با اخم گفت
_یادت رفته که دیگه پلیس نیستی و حق ورود به اون جا رو نداری.
بازومو از دستش کشیدم بیرون و گفتم
_باید باهاش حرف بزنم.
منتظر تایید اون نموندم و در اتاق بازرسی و باز کردم.
امیر با دیدنم درست مثل یه شوهر نگران از جاش بلند شد و گفت
_اومدی خانومم؟
می‌دونست کل این اتاق شنود و دوربین داره و داشت این بازی ها رو در می‌آورد.
در اتاق و بستم. به سمتش رفتم و غریدم
_با چی لاله رو تهدید کردی که اون حرفا رو زد؟
اخم کرد و با جدیت گفت
_چی داری میگی لیلی؟ چه تهدیدی؟
نفس عمیقی کشیدم و غریدم
_صبرم و لبریز نکن امیر.
یه قدم جلو اومد و با دست سالمش کمرم و گرفت.
خواستم عقب بکشم که حلقه ی دستشو سفت تر کرد و در آغوشم کشید و کنار گوشم گفت
_بهت گفته بودم که تو هیچ وقت نمیتونی منو بشناسی.
سریع عقب رفتم و نفس زنون نگاهش کردم. با لبخند محوی گفت
_دلم برات تنگ شده بود خانومم!
انگار جز شلیک کردن به قلب این آدم راه دیگه ای برای نابودیش نبود.
فکم قفل کرد و اون با خونسردی گفت
_به زودی میام بیرون…دوباره برمی‌گردیم خونه. بهت قول می‌دم دیگه این اتفاق نمیوفته! تو هم برای یه ثانیه ازم دور نمیمونی عزیزم!
با پایان این حرفش در اتاق با شدت باز شد.

آرش با اخم وحشتناکی نگاهش و بهم انداخت و گفت
_تشریف ببر بیرون!
امیر دستش و توی جیبش فرو برد و گفت
_من کی میتونم برم جناب سرگرد؟
آرش اومد داخل. روبه روی امیر ایستاد و غرید
_به این راحتیا از دست من خلاص نمی‌شی!
امیر با تعجب ساختگی گفت
_یعنی پلیس جماعت میتونه یه آدم بی گناه و اینحا نگه داره.
آرش با خشم یک قدم جلو اومد که سریع پریدم جلوی امیر و گفتم
_نزن، دردسر میشه برات.
امیر با خونسردی گفت
_مرسی که به فکر منی عزیزم!
با خشم برگشتم سمتش و گفتم
_تو یه ذره هم واسم مهم نیستی.
_ازم دلخوری خانومم ولی دیدی که سوتفاهم بوده. نگران نباش بریم خونه از دلت در میارم.
طوری جدی صحبت می‌کرد که خودمم داشت باورم میشد.
آرش در اتاق و باز کرد و گفت
_خانوم سماوات تشریف ببرید بیرون!
چشم غره ای حواله ی امیر کردم و از اتاق بیرون رفتم.
خوب بلد بود چه طوری با آدما بازی کنه… خیلی خوب.
* * * * *
با مشت به در کوبیدم و عربده زدم
_عوضی حق نداری منو اینجا حبس کنی… این درو باز کن امیر خدا لعنتت کنه بازش کن!
خسته از این همه داد و بیداد سر خوردم کنار دیوار و سرمو بین دستام گرفتم.
به محض آزاد شدن باز هم منو به زور توی این قفس انداخت و خودشم رفت.
حتی پنجره ها رو هم حفاظ بسته بود.
کلافه با لگد به در کوبیدم و داد زدم
_کسی تو این خراب شده صدای منو نمیشنوه این در و باز کنه؟
چند دقیقه بعد بالاخره صدای چرخش کلید توی قفل در اومد.
سریع از جام بلند شدم امیر با بالاتنه ی برهنه و بازوی باندپیچی شده در حالی که چشماش غرق خواب بود اومد داخل و گرفته گفت
_نمیذاری دو دقیقه دو این خراب شده راحت بخوابیم نه؟برعکس اون خواهرت زیادی پر سر و صدایی.
به سمتش رفتم و با عصبانیت داد زدم
_چرا منو اینجا زندانی کردی؟به چه حقی هان؟به چه حقی؟
یه قدم جلو اومد…لعنتی اون قدر قد بلند و هیکل درشتی داشت که در مقابلش اون عزت نفس همیشگی رو نداشتم.
با لحن مختص به خودش گفت
_شوهرت نیستم مگه؟حق اینو دارم که بخوام کنارم باشی نه؟

🍁🍁🍁🍁

پارت گذاری هرشب در کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

33 دیدگاه

    1. دارن از اسم اونا سوءاستفاده میکنن
      چون بیشترمون داریم ب خاطر اونا رمان رو ادامه میدیم
      وگرنه این رمان اصلا خوب نیست
      برای دلخوشی تو ی پارت ب زور اسم آرمین و رو میارن ک همش هم ی مدله
      واقعا ک

  1. اووووف باز گند زده شد به رمان 😤😤😤 بابا اینارو تموم کنید برید سروقت آرمین و هانا. بابا خستمون کردین از بس که امیر قسر در رفت 😠😠😠

    1. کلا این لیلی و خانوادش کلا مادرزادی ابلهن 😂😂😂😂😂😂😂لیلی خودشو اون همه به اب و اتیش زد خواهرش زرتی زد زیر همه چیز…با این خانواده رو قتل عام کرد😂نویسنده ک هیچی کلا مسخرمون کرده فقط داره کش میده رمانو یه ذره از هانا و ارمین چیزی نمیگه مثلااااااااا ادامه ی داستان ارمین هانا هستااا خااااعک

  2. آقا نمیشه واقعا کمه. پنج روز واسه این خیلی کمه آهای نویسنده اگه خودت بخای میتونی هر روز بیشتر از این بزاری یعنی انقد قوه تخیلت ضعیفه ؟؟

  3. وای وای چرا این نویسنده داره این قدر رمان رو کش میده .دیگه داره حالم بد میشه چرا یه خط درباره ها نا و آرمین نیس و یه چیز دیگه اگه امیر و لیلی با هم باشن رمان فوق العاده الکی میشه

      1. دیگه دارم رواااانی میشم, چرا درررک نمیکنی خماااااررررررم, توروخدا بگید آرمین و هانا چی میشن؟؟؟؟؟؟؟ وااااااااااااییی…

  4. خعلییییی مزخرفه مگ میشه ادمی با شراطی امیر خلاف سنگیننننن ازاد شه خعلییی ضایس اون دختره همه چیو انکار کرده خاک تو مخش خواهرش بخاطر اون بدبخت شد بیشوووور

  5. وااااای خدا خیلیییییی داره کشش میده آخه واقعا چ نویسنده ای ینی واقعا اینقد قوه تخیلت ضعیفه سه روزی یه پارت واقعا کمه آخه یه کم از آرمین و هانا بحرف خب …. مثلا رمان به اونا مربوط میشه هااااا…😒😒

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن