رمان دونی -
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۹

  پوزخند شایان روی اعصابم بود. با لبخند محوی گفت _بمون حساب کنم میام می رسونمت. اون که رفت نگاه…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۲۰

  اول هلیا متوجه ی ما شد و لبخندی روی لبش اومد. اهورا حرفش و قطع کرد و سر برگردوند…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۸

  آریا عصبی به سمت آرسین رفت یقه اش رو داخل دستش گرفت و با خشم بهش خیره شد و…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۳

  با لبخند تمسخر امیزی نگام کرد و گفت _بزن. جلو رفتم و اسلحه رو درست روی قلبش گذاشتم و…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۱۹

  با لبخند سلام کردم که جوابمو داد و گفت _بپر بالا. متعجب گفتم _ببخشید؟واسه چی؟ _واسه اینکه میخوام یه…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۸

  به پهلو شدم و با لبخند محوی به صورت غرق خوابش نگاه کردم آخی… ناز بشی پسر که انقدر…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۷

  با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و گفت: _دیوونه شدی نصف شب اومدی بیرون اینارو…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۶

بهار قیافش جمع شد و به حالت چندشی گفت: _اه اه حالم بهم خورد. توی جام دراز کشیدم و درحالی…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۲

  دروغ چرا از نفرت بین حرفاش ترسیدم. فهمید میخوام چیزی بگم ڪه بی‌حوصله گفت _وسایلاتو برداشتی بریم؟ سر تڪون…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۱۸

  ماشین و توی یه ڪوچه ی متروڪه و تاریڪ نگه داشت. محڪم به در ڪوبیدم و با تمام توانم…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۷

  هیچ توجهی به حرفم نکرد.. چند نفری که توی حیاط بودن با تعجب به ما نگاه میکردن.. توی ساختمون…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۱

  تڪونی خوردم و نگاهش ڪردم. درو محڪم به هم ڪوبید و با قدمای بلند به سمتم اومد. تنم منقبض…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۶

پی در پی داشتم نفس عمیق میکشیدم اما این بغض لعنتی داشت خفه ام میکرد نباید جا میزدم نباید میزاشتم…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۱۷

  نگاه بدی بهش انداختم که دستاشو با حالت تسلیم بالا برد و گفت _من حال همه ی کارمندامو می…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۵

بهار گیج نگاهش کردم که به پاهام اشاره کرد ابروهامو تو هم کشیدم و با غر گفتم : _ پاهام…

بیشتر بخوانید »
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن